حضرت ابوالفضل (ع)

رحلت پیامبر اکرم (ص) تسلیت باد
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳٩٢
 

رحلت پیامبر اکرم  (ص) تسلیت باد

رحلت پیامبر اکرم

 

سیاه پوش بیست وهشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه می گریم.

مردی از دنیا می رود که دنیا، چشم انتظارش بود تا بیاید و دایره نبوت را در افق باز چشم هایش، به پایان برساند؛ مردی که دنیا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهای سطر پیامبری و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگین خاتمیت.

مردی از دنیا می رود که آخرت را همچون پنجره ای دیگر بر نگاه های بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند که ساحل نشینان دنیا را روزنه ای هست که می تواند به دریای آخرت برساندشان؛ مردی که دنیا و آخرت را همچون دو چشم در کنارهم، همچون دو بال برای یک پرنده به تصویر کشید؛ مردی که دست های دنیا و آخرت را در دست هم گذاشت.

رحلت پیامبر اکرم

 

مردی از دنیا می رود که انسان ها را گره زد به وظیفه خویش؛ مردی که زیر بازوی عقل را گرفت تا برخیزد، مرهم بر زخم های معنویت نهاد تا جان بگیرد و ایمان را همچون شعله ای همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمی برافروخت تا از تیرگی ها نهراسد و در تاریکی ها نمیرد.

پیامبر یک حقیقت جاری است در جریان زمان؛ یک حقیقت جاری که پیامش همیشه نامکرر است و همواره شنیده خواهد شد: در مأذنه های معنویت، در معابد شرق، در غارهای تفکر.

حتی در خانه های طاغوت و در بتکده های درون و برون، فریاد توحید شنیده خواهد شد.

رحلت پیامبر اکرم

 

پیامبر یک سرمشق تحریف ناپذیر است که رنگ و بویش کهنه نخواهد شد.

تا انسان انسان است و تا دنیا، دنیا، به تازگی خویش خواهد ماند و در جوشش سیال فهم ها و اندیشه ها، خلوص خویش را حفظ خواهد کرد.

پیامبر، یک صدای نامیراست که سکوت شرمگین دروغ ها و مغالطه ها، ارزش آن را کم نخواهد کرد و پرده ناسپاسی ها، از حقیقت و راستی آن نخواهد کاست.

پیامبر، یک قرآن به تمام معنی است که در جاهلیت جدید، منادی دعوت به آیه های تفکر و اندیشیدن است.

تا همیشه وام دار پیامبری ات هستیم

رحلت پیامبر اکرم

 

دست هایم فصل کوچت را چگونه تحریر کند، ای پیام آور زیباترین روزهای جهان!

دیوارهای حرا، هنوز طنین نیایش هایت را جار می زند. خشت خشت کعبه از تو می گوید؛ از تو که دسیسه های کفار را به هیچ گرفتی و مصمم و پرشور، ایمانت را فریاد کردی. آفتاب تا ابد چشمان پیامبری ات را وام دار است.


 
 
در سوگ شهادت امام حسن (علیه السلام )
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳٩٢
 

در سوگ شهادت امام حسن (علیه السلام )  

دهانِ هر پنجره‏اى که امروز باز شود، رو به هواى مسموم کینه است و دهان هر غزل که باز شود، از طعم گس مصیبت حکایت مى‏کند.

شهادت امام حسن (ع)

 

لحظه‏ هاى غریبى است که دنیا با این همه اندوه، در قاب چشم ‏ها نشسته است.

کجاست مرهمى شفابخش براى زهرى که در این ثانیه ‏ها رخنه کرده است.

مدینه با نخل‏هاى دل‏سوخته‏اش که ریشه در آهِ امروز دارند، مرثیه‏اى مجسم است. چقدر قشنگ گفته ‏اند که «ماتم ‏ها به اندازه مهربانى آدم‏ ها وسیع می ‏شوند».

اینک نگاه می ‏کنم به سمت کریمانه‏ترین نام و گوش ه‏اى از رنج‏هاى بی ‏کرانه زمین که در «بقیع» جمع شده است.

مرواریدهاى کرامت در مدینه رسول، شیفتگی ‏هاى ماندگاری ‏اند که مجتباى خاندان نبوت بر جا گذاشته است.

کاش خورشیدِ امروز با این عقربک‏هاى زهردار ساعت‏ها بیدار نمی ‏شدند!

کاش شبانه‏ترین حزن براى آوردن جگرخراش‏ترین صحنه، در نمی ‏زد!

کاش همسر، این همه دشمن نمی ‏شد!

شهادت امام حسن (ع)

 

کاش بقیع را با غلیظ ‏ترین لهجه گریه، در محضرش نمى‏دیدیم تا دسته دسته مرثیه ‏هاىِ جان‏سوز متولد شوند.

اما تقدیر از درى وارد می ‏شود که انتظارش را ندارى.

خانه پر مى‏شود از «قساوت» که فرایند قلب همسر است.

بقیع، پذیراى نغمه‏هاى زخم می ‏شود.

آسمان می ‏بیند که برادر به بدرقه داغ‏پاره‏ها آمده است. حسین علیه‏السلام را به موسم بی ‏برادرى کشانده‏اند... .

چراغ را خاموش کن!

چراغ را خاموش کن و حرفى از جنس رابطه روز و شب به میان نیاور!

تاریکى این خانه از آنِ تو!

خود را به خواب می ‏زنم تا سایه لرزان تو را که بر دیوار می ‏افتد، نبینم و آن‏گاه که تو دست آلوده‏ات را به سوى پیاله افطارم دراز می ‏کنى، پشت به تو مى‏نشینم.

شهادت امام حسن (ع)

 

از آداب جوان‏مردى و فتوت در قبیله بنی ‏هاشم به دور است که کسى به دشمن خود پشت کند و از میدان جنگ بگریزد، اما وقتى دشمن آن‏قدر به تو نزدیک است که مى‏توانى لرزش دست‏هایش را در وقت آماده کردن جام شوکرانت ببینى، همان بهتر که چشمت در چشمش نیفتد و دشمن از پشت خنجر بزند.

کسى را خبر نکن!

کسى را خبر نکن؛ بگذار در چهاردیوارى غربت خویش جان دهم!

همان بهتر که کسى نفهمد زهرى که بر جانم نشسته، از نیش مار خانگى‏ام برخاسته که نان و نمک مرا خورده است.

پدرم در گریز از غم غربت در میان جماعت حق‏ نشناس، خانه ‏نشینى را برگزید تا با خارى در چشم و استخوانى در گلو، شیوه سکوت پیشه کند، اما من در زیر باران تهمت و زخم‏زبان و طعنه، سایه‏بان خانه خویش را شکسته دیدم. دشمن، آخرین پناه و دستگیرم را نیز به اشغال خود درآورده بود.

خورشید را با کرم شب‏تاب عوض کردى!

مرا تنها بگذار، دیگر نیازى نیست بوى خیانت را در پستوى خانه پنهان کنى!

شهادت امام حسن (ع)

 

تمام این روزها که بى‏وفایى‏ات را با دروغ به هم مى‏بافتى تا تشت رسوایى‏ات از بام نیفتد، تاروپود قالى کهنه و پوسیده دلت، پیش رویم از هم گسسته بود.

تو گمان کردى آن وعده‏هاى سر خرمنِ سوخته، مى‏تواند مس وجود تو را طلا کند و ازاین‏رو، خورشید را با یک مشت کرم شب‏تاب عوض کردى!

طلا در همین خانه بود و راز کیمیاگرى در دوست داشتن نور!

نگذار چشم زینب علیهاالسلام به تو بیفتد!

از این خانه برو! صداى قدم‏هاى پرشتاب خواهرم در کوچه مى‏پیچد.

هزار بار در دل آرزو کرده است خدا کند که خبر دروغ باشد و تو بهتر از هرکسى مى‏دانى که خبر را به درستى به گوش عقیله بنى‏هاشم رسانده‏اند.

به کنیزان گفته‏ام تشت پر از خونابه‏هاى جگرم را پنهان کنند. به تو نیز مى‏گویم که پیش از ورود زینب علیهاالسلام از اینجا برو. طاقت ندارم پیش از کربلاى حسین علیه‏السلام ، چشم خواهرم به چشم قاتل برادرش بیفتد.

همان یک کربلا براى خمیدن قامت زینب علیهاالسلام کافى است.

از جلوى دیدگان خواهرم بگریز!

تقدیر زینب علیهاالسلام

رحلت پیامبر اکرم

 

از کنار بسترم برخیز! آمده‏اى بر زخم‏هاى دلم نمک غربت بپاشى؟

آن همه سلام‏هاى بى‏جواب جماعت پشت پنجره بس نبود که تو نیز گرد و غبار اندوه را از طاقچه خانه‏ام بر دامانم مى‏تکانى؟! آن همه سنگ که گلدان امیدم را شکست، بس نبود که تو نیز گلبرگ‏هاى دلم را پرپر مى‏کنى؟!

اگر قرار بر پرستارى این تن مسموم و قلب مغموم باشد، هیچ‏کس نزدیک‏تر از زینب علیهاالسلام به من نیست. در تقدیر خواهرم نوشته‏اند که پرستار قلب‏هاى سوخته باشد، از مادرم زهراى مرضیه علیهاالسلام ، تا رقیه سه ساله!

کاش زینب زخم‏هاى تنم را نبیند!

به آن بقچه قدیمى دست نزن! هنوز از آن، عطر یاس دست‏هاى مادرم برمى‏خیزد.

اگر قرار باشد کسى کفنم را از آن بقچه درآورد، جز زینب علیهاالسلام محرمى نیست؛ فقط خواهرم مى‏داند که آن دو کفن باقى‏مانده به چه کار خواهد آمد!

کار یکى به تیرهاى خونین ختم مى‏شود و دیگرى به غنیمت مى‏رود.

فقط خدا کند وقتى عباس علیه‏السلام تابوت تیر باران شده را بر زمین مى‏گذارد و حسین علیه‏السلام کفن خونین مرا باز مى‏کند، خواهرم زخم‏هاى تنم را نبیند!

اینجا عباس علیه‏السلام ، زیر بازوى زینب علیهاالسلام را مى‏گیرد و حسین علیه‏السلام ، سرش را بر سینه خویش مى‏نهد، در هزارتوى مصیبت کربلا چه کسى موى سپید و پریشان زینب علیهاالسلام در وقت مراجعت از مقتل حسین علیه‏السلام را مى‏پوشاند!

لحظه ‏هاى غریبى است. شکوه برزخى یک سفر بى‏بازگشت؛ بغض ترک‏خورده یک سکوت طولانى!

زمان به افطار نزدیک مى‏شود و زمین به لرزشى عظیم تن مى‏دهد. روزه سختى بود. همه زخم‏هاى اسلام در روزه امروز او حلول کرده است. بغض، گلوى صبرش را مى‏فشارد. مدت‏هاست که با غمى مهیب دست به گریبان است، ولى اینک دلش براى سفرى تنگ شده است!

این شب‏ها، مکر مخفیانه‏اى در خانه او رخنه کرده است. همسرش جعده، مدتى است مرموز و تلخ به او مى‏نگرد. عجیب‏تر اینکه از نگاه امام فرارى است. به غروب نزدیک مى‏شود؛ به غروبى غریبانه!

پس از على علیه‏السلام ، چه بار سنگینى بر شانه‏هاى شکسته‏اش منزل کرد! آن جماعت به ظاهر مسلمان، چقدر پشت او را خالى کردند و چه‏ها بر سر دل بى‏تابش آوردند! خدا مى‏داند.

اینکه با قرصى نان و مشتى خرما و جرعه‏اى آب روزه بگشاید، افطار نیست. آیا روزه خاموشى او را گاه افطارى روشن فرا مى‏رسد؟! تقدیرش روزه صبر و سکوت بود و تقدیر حسین علیه‏السلام افطار روشن فریاد و حماسه.

از کوزه مى‏نوشد تا افطار کرده باشد، اما زهر در تاروپودش حلول مى‏کند و... .

زینب علیهاالسلام جامه سوم مصیبت را بر تن مى‏کند. شام سیاه مدینه جارى شده و جگر پاره امام بر تشت... .

بقیع منتظر است؛ زیرا خوب مى‏داند دشمن اجازه دفن او را کنار مرقد پیامبر نخواهد داد؛ حتى اگر جنازه‏اش تیرباران شود... روزگار غریبى است و امام مجتبى علیه‏السلام تنهاترین مرد. این را شهادت غریبانه‏اش شهادت داده است.

اى کریم اهل بیت! از اعتراض خاموشت مى‏نویسم که چون نجابت گل‏هاى محمدى، عطر ایمان را در فضاى تنگ زیستن منتشر کرد؛ آنجا که مظلومیت تو، بى‏وفایى و سستى یارانت را تنهایى به دوش کشید.

از تو می ‏نویسم که زهر خیانت، لخته‏هاى جگرت را از گلوى حق‏پرستت سرریز کرد و خاک مدینه به خون غربت بخشنده‏ترین شاخه امامت آشنا شد.

آن‏که بر زانوان پیامبر مى‏نشست تا با بوسه‏اى از نفس‏هایش جان رسول الله را تازه کند، اینک راه نفس‏هایش با مکر زنانه‏اى خاموش شده است.

آن روز که بخشندگى دستانت بر سر زبان‏ها افتاده بود، تشت ابلیس براى جان عزیزت دهان گشود و تو کریم‏تر از آن بودى که جعده را از معامله با معاویه مأیوس کنى!

آن جگر پاره، تلخى صلحى بود که ناخواسته فرو داده بودى و اکنون به سرنوشت دانسته خود تن می‏دهى تا بقیع که چون سالى، دست خود را براى گرفتن جسمت گشوده است، ناامید باز نگردد.

امشب، زمین بر طبل مصیبت مى‏زند و این صداى قلب زمین است که در خاموشى تو فرومی ‏ریزد


 
 
رحلت پیامبر اکرم(ص)
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳٩٢
 

عنوان  :  رحلت پیامبر اکرم(ص)
نویسنده :  طلعت ده پهلوانی
کلمات کلیدی  :  تاریخ، رحلت پیامبر(ص)، ماه صفر ، ابوبکر، عایشه

  پیامبر اکرم(ص) پس از بیست و سه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پیام الهی و پس از فراز و نشیب­های فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خویش، سرانجام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر یازدهم هجرت[1] پس از چهارده روز بیماری[2]و کسالت، رحلت فرمودند و در هجرۀ مسکونی خویش در جوار مسجدی که تأسیس کرده بود، به خاک سپرده شد.

 
آخرین روزهای وفات پیامبر(ص)
   پیامبر(ص) شب پیش از بیماری شدیدش در حالی که دست علی(ع) را گرفته بود، همراه جماعتی برای طلب آمرزش به قبرستان بقیع رفت و برای اهل قبور درود فرستاد و برای آنان طلب استغفار طولانی کرد. آنگاه به علی(ع) فرمود: «جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه می­کرد؛ ولی امسال دو مرتبه این امر صورت گرفته است و این دلیلی ندارد مگر اینکه اجل من نزدیک باشد.»[3]
   پس به علی(ع) گفت: «اگر من از دنیا رفتم، تو مرا غسل بده.»[4] در روایت دیگر آمده است که «فرمودند: به هر کسی وعده­ای دادم، باید آن را بگیرد و به هر کسی دِینی دارم، باخبرم سازد.»[5]
   پیامبر(ص) که گویا از حرکات زنندۀ برخی از زوجات و صحابۀ خود و تخلف برخی از یاران ناراحت شده بود، برای پیش­گیری از بدعتها، فرمود: «ای مردم، آتش فتنه شعله­ور شده و فتنه­ها مانند پاره­های شب تاریک، رو آورده و شما هیچ دستاویزی علیه من ندارید؛ زیرا من حلال نکردم مگر آنچه قرآن حلال دانسته و حرام نکردم مگر آنچه قرآن حرام داشته است.»[6]
   پیامبر(ص) پس از این هشدار به منزل "ام­سلمه" رفت و دو روز در آنجا ماند و گفتند خدایا تو شاهد باش که من حقایق را ابلاغ کردم.[7]
   سپس پیامبر(ص) به منزل رفت و جماعتی به حضور طلبید و گفت: «مگر به شما امر نکردم که با جیش "اسامه" بروید؟ چرا نرفتید؟»
   ابوبکر گفت: رفتم؛ ولی دوباره برگشتم تا تجدید عهد کنم. عمر گفت: نرفتم؛ چون نمی­توانستم منتظر باشم تا حال شما را از کاروانیان بپرسم.[8]
   رسول خدا(ص) از تخلف آنان سخت ناراحت شد و با همان حال کسالت به مسجد رفت و خطاب به اعتراض کنندگان فرمود: این چه سخنی است که درباره­ی فرماندهی "اسامه" می­شنوم شما پیش از این به فرماندهی پدرش هم طعن می­زدید به خدا سوگند او برای فرماندهی لشکر سزاوار بود و فرزندش اسامه نیز برای این کار شایسته است. رسول خدا در بستر بیماری مرتبا به عیادت کنندگان خود به طور مرتب می­فرمود، سپاه اسامه را حرکت دهید.[9]
  پیامبر(ص) فرمود:
«نفذ و اجیش اسامه»
«وی در اینجا متخلفان از جیش اسامه را لعن کرد.»[10]
   سپس پیامبر(ص) بیهوش شد و تمام زنان و کودکان می­گریستند. لحظاتی بعد پیامبر(ص) به هوش آمد و دستور داد که برایش قلم و دواتی بیاورند تا بر ایشان چیزی بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید در این میان برخی به دنبال آوردن صحیفه و دوات رفتند. که عمر گفت: بیماری بر پیامبر(ص) چیره گشته است، «ارجع فانه یهجر» برگرد؛ زیرا او هذیان می­گوید. قرآن نزد شماست، کتاب خدا برای شما کافی است.[11] حاضران بعضی با نظر عمر مخالفت کردند و بعضی دیگر جانب او را گرفتند رسول خدا(ص) از اختلاف و سخنان جسارت­آمیز آنان سخت ناراحت شد و فرمود: «برخیزید و از من دور شوید».[12]
 
وصیت پیامبر(ص) در لحظات پایانی
   پیامبر(ص) در حضور جمع، رو به حضرت علی(ع) کرد و به او وصیت کرد و به ایشان فرمود: نزدیک بیا، سپس زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی(ع) داد و فرمود «برو منزل». پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی(ع) را ندید. به زنان خود گفت: «برادرم و صاحبم بیاید» آنان به ابوبکر گفتند و آو آمد و باز پیامبر(ص) جمله را تکرار کرد و این بار به سراغ عمر رفتند و عمر آمد؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: «برادرم و صاحبم بیاید»  "ام­سلمه" فرمود: «علی(ع) را می­طلبد، به او بگوئید بیاید».[13] علی(ع) آمد و مدتی با هم به طور خصوصی و در گوشی صحبت کردند. وقتی از علی(ع) پرسیدند، پیامبر(ص) چه گفت؟
   در پاسخ فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام خواهم داد.[14]
   پیامبر(ص) در همان حال چند مرتبه فرمود:
«ما ظن محمد بالله لو لقی الله و هذه عذره عنده»
   در روزهای آخر از "بلال" خواست تا مردم را در مسجد حاضر کند، خطبه­یی خواند، بعد از مردم خواست اگر کسی حقی از او به گردن دارد، مطالبه کند. هیچ کس پاسخی نداد تا سه بار پیامبر(ص) تکرار کرد تا اینکه غلامی بنام "عکاشه" برخاست و حقی را از ایشان مطالبه کرد، به قصد انتقام از پیامبر(ص)، شلاقی آماده کردند؛ ولی همین که خواست قصاص کند بر بدن حضرت افتاد و شروع به گریه کرد و ایشان را عفو نمود و پیامبر(ص) فرمود او رفیق من در بهشت خواهد بود.[15]
   سپس به علی(ع) دستور داد، آن پولها را که نزد یکی از زنان بود، بگیرد و میان فقرا تقسیم کند.[16]
 
فاطمه(س) و لحظۀ وداع با پدر   
   در لحظات آخر عمر پیامبر(ص)، فاطمه(س) بسیار گریان بود. پیامبر(ص) او را به نزدیک خود طلبید و مطالبی را به او گفت: که فاطمه(س) گریه­اش شدت یافت. آنگاه مطلبی را به ایشان گفت: که حضرت زهرا تبسم کرد. ایشان بر پاسخ سؤال دیگران فرمودند که لحظۀ اول پیامبر(ص) فرمودند:
   «در همین درد می­میرم» و در باب شادی و تبسم­اش فرمودند: تو اولین کس از اهل بیت(ع) من هستی که به من ملحق می­شود» و این بود که من تبسم کردم.[17]
   در لحظات واپسین عمر پیامبر(ص) سرش در دامان امیرالمؤمنین(ع) قرار داشت.[18]
 
کفن و دفن پیامبر(ص)
   هنگامه فوت پیامبر(ص) خلیفه­ی دوم، بنابر عللی در بیرون خانه فریاد می­زد که پیامبر(ص) فوت نکرده و بسان حضرت عیسی(ع) پیش خدای خود رفته، در این میان یک نفر از اصحاب پیامبر(ص) این آیه را خواند:
«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الارسل أفإن مات أو قتل ...»[19]
   علی(ع) جسد مطهر پیامبر(ص) را غسل داد و کفن کرد؛ چون پیامبر(ص) سفارش کرده بود که نزدیکترین کس مرا غسل خواهد داد[20] و این شخص جز علی کسی نیست. سپس چهره آن حضرت را گشود در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود. فرمود: «پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا(ص) با رحلت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع گردید... اگر ما را به صبر و شکیبایی امر نمی­کردید، آنقدر گریه می­کردم که سرچشمه اشک را می­خشکانید».[21]
     سپس در قبری که توسط "ابوعبیده جراح" و "زید بن سهل" آماده شده بود و در همان حجره­ای که وفات یافته بود، در خانه­ی خودش به خاک سپرده شد.[22]


  [1]. شیخ مفید، الارشاد، بیروت، موسسه اعلمی، 1399ه.ق ص 97. در تاریخ وفات پیامبر اکرم احتمال زیادی بیان شده است و این بنابر قول مشهور علمای شیعه است. و ابن هشام؛ السیرة‌النبویة، مصطفی السقا و ابراهیم الأبیاری و عبدالحفیظ شلبی، بیروت، دارالمعرفة، بی تا، ج2، ص658 و ابن سعد؛ الطبقات‌الکبری، محمد بن صامل السلمی، الطائف، مکتبة‌الصدیق، 1414، الأولی،  ج2، ص 521.
[2] . ابن واضح، تاریخ یعقوبی، نجف، المکتبه الحدریته، 1384 ه.ق، ج 2، ص 178.
[3] . شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 97 و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 214.
[4] . همان، ج 2، ص 214 .
[5] . همان، ج 2، ص 214 .
[6] ـ  ابن هشام، السیرة النبویة، پیشین، ج 2، ص 654 و ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 216.
[7] ـ شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 97.
[8]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 334، صحیح مسلم، ج 2، ص 325.
[9] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 190.
[10]  ـ الشهرستانی، عبدالکریم؛ ملل و نحل، ترجمه و تصحیح سید محمد رضا جلالینائینی، چاپ سوم، 1360، ج 1، ص 23 و طبری، محمد بن ‌جریر؛ تاریخ‌الأمم ‌و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، چاپ اول، 1352، ج 3، ص 429.
[11] . ابن حبل، احمد؛ مسند احمد، دارصار، بیروت،  ج1، ص 355.
[12] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 244.
[13]  ـ طبری، محمدبن‌جریر، پیشین، ج 2، ص 439.
[14] ـ شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 99.
[15] .التذکرة الحمدونیه، تصحیح احسان عباس، ج 9، صص 153و 154.
[16]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 238.
[17]  ـ همان، ص 247.
[18]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین،ج 2، ص 236 و نهج البلاغه صبحی صالح، خطبۀ 197.
[19] .  ابن هشام، السیرة النبویة، پیشین، ج 2، ص656.
[20] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین،ج 2، ص 57.
[21] . نهج البلاغه صبحی صالح، خطبۀ 23، ص 355.
[22] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 281.

 
 
متن شبیه خوانی حضرت عباس
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩۱
 
متن شبیه خوانی حضرت عباس

آماده مرد مردانه

 

 

ای هاشمی جوانلاری میداندور قورخمیون

برق بلا بوچولده نمایاندیور قورخمیون

آماده قتال صف اشقیا اولون

شاه مدینه دن بیله فرماندی قورخمیون

کیمدور حسین فاطمه نون باغلاسون یولین

عباس الینده تیغ درخشاندی قورخمیون

عالم اگر قوشون اولا یالقوز برابرم

شیرخدا بابام شه مرداندی قورخمیون

البته قانین آلماغا بیچاره مسلومون

آل عقیله یاخشی جه دوراندی قور خمیون

اَل تیغ آبداره ورون یا علی دیون

کرب و بلا دگول عربستاندی قورخمیون

 

اوزوه دشمن

بیهوده نوا ایتمه مثل دیگران ای حر

بو سوزلریلن قورخماز عباس جوان ای حر

 

 

آتما او شمشیره

بس هاردا قالوب عباس سیزلر چکورسوز خنجر

ال قبضه شمشیره آت بو زمان ای حر

 

 

باوفا قارداش

سسون فداسی اولوم سبط مصطفی قارداش

یگانه گوهر سلطان قل کفی قارداش

بویور ندور منه نسبت بودمده فرمانون

فنا جهاندا ویرن عمریمه صفا قارداش

چخور یرده

بویور گلن ای پادشاه قارداشیم

مدینه دن چخالی هر مکان و منزلده

اولوردی زینب ایچون سراپرده باصفا یرده

ندور بو ایشده مگر حکمت ای امام زمان

ایدیم خانم باجیم ایچون چوخور یری مسکن

 

 

اولما نهان عباس

نه نوا دور کی سالوب جانیمه افغان بو گئجه

بو نوا ائتدی منی زار و مکدر بو گئجه

یاخشی راحت اوتوروبسان بو زمان عباس

بئلوه ایندی باغلا قلنج زاده حیدر بو گئجه

سال بوینوا خلعت کی بو گئجه

خلعت عظما لا حول ولا قوهً الا و بالله

ای منیم ایلین آواز علمدار حسین

وحی قویان آدیمی هر وقت مددکار حسین

گل گوروم ایندی حضوره کیمیسن ای صاحب سس

منم عباس علمدار وفادار حسین

دردرو دوا عباس

گل ای شریر ستم پرور جفا گستر

گوروم دوتیدور سنی قهر کربلا ای شمر

ندور خیالون ایا امل فساد بد اختر

نه شور و فتنه دور نه دور صدا ای شمر

 

باشینه قرا عباس

ده گوروم نه دور منظورین ای جفا کانی

ولیکه سیل گوزووی یاخشی باخ منی تانی

بو شرطیله هرزه دانیشما چوخ ائتمه طغیانی

هراس قیل دلوه گلمسون خطا ای شمر

اینان رها عباس

ای شمر بی حیا منیم جایزه ومنسبه یوخومدی نیاز

نه من حسینیمنن نه حسین مندن آیریلماز

گلوب سن عربلر ایچینده منی خوار ائدسن

حضوره حضرت زهراده شرمسار ائدسن

اگر اجازم اولیدی او شاه دوراندان

سنه جواب وئرردیم بو تیغ براندان

امانداسان عباس

ابلیسه گلن لعنت عبیدالله آزدور

زهرا بالاس قالدور امانینن منه یازدور

تیز گئت دالی باخسون اولورسان قانوه غلطان

نیلیم کی یوخومدور شاهیمدن فرمان

 

دوزدور سوزوم

آغزون اودیلان دولسون ایا کافر شداد

آخر بو نه سوزدور دانیشورسان ای ایوی برباد

دنیادن ئوتور قارداشیما ایتمیوم امداد

جان بسلمیشم فاطمه نان و نمکیندن

حاشا چکم ال ایندی حسینون اتکیندن

دخیلم عباس

هر مکریله وورسوز اگر نیزیه قرآن

هاشا تاپا ایمانیمه ال سن کیمی شیطان

من عبدم علی اوغلونا سن ابن زیاده

سن مست ری و من روش صدق و وفاده

 

هیچ بیلورسن حسین کیمدور

اوتوز بش ایلدی عباسم آجقلی باخمیوب بیر یول

بئله مولایه جان قوربان بو نوعی هیچ وقار اولماز

حسینه گوزلریم قربان حسینی تک قویوب گئدسم

بئله بیر ننگ وعار اولماز

قبول ائتمرم بیعت کافری ذلیل ائتمرم دین پیغمبری

قارداشون قربان

آگهسن اوزون صحبت عهد ازلیمدن

اسرار دلیمدن هدفیمدن عملیمدن

هیچ من دئمورم پرچموی آلما الیمنن

آلسوندا گئنه نوکروم شائنیم آزالماز

اما کرم اهلی بیلورم ویردیگین آلماز

 

گل برابره

سن بیل کرمون سالما منی بو دشت فراته

من سالک عشقم دوزَرَم هر زحماته

سر دوشیمی آچ پرچمی آل قوش نفراته

سر لشگرم آل رُتبه می سرباز ائله قارداش

قووما قاپوندان ساخلا سرافراز ایله قارداش

سیزه گلم

حسین سن بیل کرمون سالما منی چوللره قارداش

یوخسا اوز دوتارام نجف سمتینه قارداش

دوشوبدی مشکله ایش بابا گل

قالمیشام آواره باباگل

حسینون ایندی منه دیور ترک قیل خیامی

سن اوزون یتیش فریادیمه بابا گل

اوگونکی سن گئدیردون حسینون الین وئردون الیمه

دِدون ابالفضل عهد ایله وفاریشه سینی قیرما بالا

بو حسینیدن هامی آیرلسا سن آیرلما بالا

بابا گل هرایه بابا گل هرایه

 

قویمایون گوزدن

گل بیر آغلاشاق قارداش پیمان باغلاشاق قارداش

قولاروی سال بوینوما بیر دویونجا آغلاشاق قارداش

 

 

 

 

 

 

 

 

لبیک ای حجت خدا لبیک

که ای هدایته منهاج اولان سلام علیک

وصی صاحبی معرااج اولان سلام علیک

وجودی اجودی ظلمت سرای عالمده

سراج انور وهاج اولان سلام علیک

گئدوب جلالی الیندن قالوب زمانه ده خوار

بلا خدنگه آماج اولان سلام علیک

آتاسی ساقی کوثر برادری سقا

فرات سویونا محتاج اولان سلام علیک

 

 

علیک سلام

قوشون قیریلدی اساسون پوزولدی یا مولا

الون صحابه لروندن اوزولدی یا مولا

باشون ساق اولسون اگر یارو یاورن ئولدی

بو غملی چولده سوسوز بش برادرون ئولدی

خزانه دوندی ستمله جلالیون باغی

چکلدی سینوه عونیله جعفرون داغی

سنی الله

آدیم وفالی وفانون بودور کی قائده سی

منم تک آخر قالماقلقون نه فایده سی

مرخص ایت منی سینم داخی گلوب تنگه

بو تیغ ساعقه کرداریلن گیدوم جنگه

فراتی خیمه لره سیل تک قیلوم جاری

دیسونله وار بو شهون چوخ رشید علمداری

شجاعت اسدالهی آشکار ایلیوم

صفوف لشگر کفاری تار و مار ایلیوم

ئولم بو شرطیلن نعشینده پایمال اولسون

آنام دیه ایشیدنده صودوم حلال اولسون

 

رضا دگیلم

سن ایسترسن آچام باشون اوسته چتر علم

من ایستیرم ایده لر هرایکی قولوی قلم

وفا و غیرتیلن آچمیشام زمانه ده آد

بنای غیرتیمی ائتمه یاحسین برباد

چه فایده علم اولدی الیمده شقه گشا

غیور آدیم نجه همت اولسون ای مولا

مرخص ایله گئدیم قولاریم قلم اولسون

که تا قیامته دین غیرتیم علم اولسون

طاقتیم قارداش

فدا اولوم سنه ای پادشاه ملک جلال

یانوندا ساخلا ما بسدور داخی منی یولا سال

قربان عمو

ای بلبل شیرین زبان ماه مدینم آغلاما

عباس عمون سنه قربان نازلی سکینم آغلاما

 

قربان عمو

ای کاش ئولیدی ای خدا بو قولاریم تندن جدا

آغلاما من سنه فدا نازلی سکینم آغلاما

 

قربان عمو

ای دختر مستحسنه بو قدری یالوارما منه

ایندی گئتورم سو سنه نازلی سکینم آغلاما

لب عطشانی

چوخ آغلاما اوزوم من بوگون فراته گئدیرم

علم دوتان الیمی من حسینه قربان ائدرم

نگاهدار اولسون

که ای شه لب تشنگان خداحافظ

منه اولان آتادان مهربان خداحاظ

داخی جمالون گورمک قیامته قالدی

حلال قیل گئدورم باغری قان خداحافظ

خداحافظ ای خواهران حسین

خداحافظ ای دختران حسین

سالان باشینه نوجوان قاره سین

خداحافظ اهل بیت حسین

 

ایا تیغ شرربار بو میداندا سنه بیر نچه سوزوم وار

غیلافون قان ایچر ای تیغ بران

گوزتله گوزلریمه دولماسون قان

تمام سر کرده لر دورموش کمینده

قلنج ساخلا منی خنجر دمینده

رجز عباس

ایها القوم ظلم عالمه سردار منم

نایب منقبت حیدر کرار منم

هل اتی مخزنینون دُرِگرانمایه سیم

لا فتی در جینه بیر لو لو شهوارمنم

شهد اللهده تشدید مشدد اثری

جاهَدو کلمه سینه آیه تکرار منم

و اَنا بنِ اسدالله امام الثقلین

زاده صف شکن سرور ابرار منم

لقبم ماه بنی هاشم اوزوم زهر جبین

شمس اقلیم و وفا مطلع انوار منم

کاندن قافه کیمین شوکتیمون شهرتی وار

عالم شوکت آرا میرجهاندار منم

دوتموش آفاقی گوز آچون یاخشی باخون

تانیون حضرت عباس علمدار منم

دماغ اوسته

بابا یا صاحب ذوالفقار وقت مدد است

 

 

قتل عام ایدوم

دیلون باغلا آچ الرون وورما لاف

بو گون ایش گورر تیغ خارا شکاف

قُیوب نیزه نی وورما نوک لیسان

لسان نوکی وورما قدی کار زنان

ائدر تیغلن پهلوانلار جدال

مناسب دور عورتلره قیل وقال

قیلار فتح دعوالره شمشیر تیز

اناث اهلی ایلر زبانی ستیز

 

مین عباس

لاف وگزافون قوتار ای شوم دغل

مرد سن لال اول یوم آغزون آچگیلان دست جدل

سن ایاقیمنده اوپسون چکمرم من سنن ال

چون منیم شمشیر و نیزم کافر اوستونن گلور

 

اوستن گلور

من ولی مرد اوغلیام مردم سوزوم مردانه دور

قولاریمون تکیه گاهی قدرته ایمانه دور

بیعتیم یالقوز حسینه خدمتیم قرآنه دور

چوخ رجز خوان پهلوانلار گورموشم افسانه دور

جزئی بیر ضربتله مغزی مغفر اوستونن گلور

 

 

عباس

بابا یا صاحب ذوالفقار وقته مدد است

 

رکابونن اوپوم

ایستسون اولدورمیم سنی من ای دنی

دوش قباقیمجه پیاده باشلا راه خیمه نی

اوپ حسینون مقدمونن قوی قبول ایتسون سنی

توبه حری قبول ائتدی سنی رد ایلمز

 

 

 

رجز عباس

ای سپه کوفه تانور سوز منی

قارداشیمون یارو مددکاریم

گرچه بو آز لشکره فرماندهم

پرچمه اسلامون علمداریم

فکریم اودور صفلروزی سندرام

نهر فرات اوستونه پرچم ورام

چاره سی یوخ مشکی گرک دولدورام

تشنه لرون چون که دل افکاریم

 

 

 

 

دماغ اوسته

آی بو دنیا دورانون ابوسفیانلاری

آی بو عصرین حیله گر شیطانلاری

کوفه نون دل قانمیان انسانلاری

آی بیابانون دو پا حیوانلاری

نهروانون پست و بی ایمانلاری

کربلانون تشنه دور مهمانلاری

ملک سوزده بذر واهی اکمرم

من فراتی آلماسام ال چکمرم

لشکر ، من سلطان دینون اوغلیام

خواجه روح الامینین اوغلیام

صاحب عرش وزمینین اوغلیام

مالک خُلد و برینون اوغلیام

لشکر ، من امیر المومنینون اوغلیام

وقت مدد است

بابا یا صاحب ذوالفقار وقت مدد است

 

نجه ایچوم بو سویی گویلومون بلاسی گلور

نجه ایچوم بوسویی ایچمدی جوان علی اکبر

نجه ایچوم بوسویی ایچمیوب علی اصغر

نجه ایچوم بوسویی تشنه لر نواسی گلور

صحابه قیزلارونون العطش صداسی گلور

گرک سو آپارام بلبل مدینیه من

گلنده وعده سو ویرمشم سکینیه من

 

نشانه خدنگ

گلمیشم سو آپارام گلمَمیشم ایچم دویام

یولومی گوزلور بالالار گرک گئدم منده بیر آن

ایا گروه شقاوت قولاق وئرون سوزومه

ویرمیون مشکیمه اوخ وورون منیم گوزومه

نقدی جان بوسویون بیر قلیل قیمتی وار

علی اصغریله رقینون گوزی وار

بابا یاحیدر کرار وقت مدد است

 

ای پرچم سن دینوموزون پرچمی سن یاتماقا اسمه

شاهیم گلینجک ساخلارام سینم اوسته

ای شاه کربلا هرایه گل

 

سس وئر منه قارداشیم

دوندی قانه گوز یاشیم

تاخیر ایلسون مولا

تنن کسیلرباشیم

 

عباسیم

نهرین یولون آختار تاپ

صاق و صولی آختار تاپ

نیزاریده عباسون

بیر جوت قولون آختار تاپ

 

آی قارداش

بیر منظره گوردوم من اوزوم خیمه ده قارداش

یاندیم نجه کی اود یانار مجمر الینده

حسین اولسمده بو نسگیل چخا هیهات اورگیمدن

قالمیشدی ربابون یاخاسی اصغر الینده

 

التماس دعا

 


 
 
مختار چه کسی را قاتل امام حسین(ع) می‌دانست
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳٩۱
 
مختار چه کسی را قاتل امام حسین(ع) می‌دانست

 عصر روز عاشورا، پس از آنکه امام حسین(ع) مورد ضربات نیزه و شمشیرها واقع شد و دیگر توان ایستادن نداشت، «سنان بن انس» با نیزه‌اش سینه مظلوم کربلا را نشانه رفت و حضرت را نقش بر زمین کرد.

خبرگزاری فارس: مختار چه کسی را قاتل امام حسین(ع) می‌دانست

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه فارس، «سنان بن انس نخعی» از جمله کسانی بود که توسط مختار ثقفی به اشد مجازات رسید.

سنان یکی از خبیث‌ترین و پست‌ترین چهره کربلا است، وی در قساوت قلب، حتی از «شمر» و «عمر بن سعد» پست‌تر بود.

*جنایت‌های سنان بن انس در روز عاشورا

- در روز عاشورا پس از آنکه امام حسین(ع) تنها شد و جنگ‌های زیادی کرد، ضربات زیادی از نیزه و شمشیر بر بدن مقدس حضرت(ع) وارد شد، شمر و سنان بن انس با 10 نفر از نیروهای پیاده به سوی خیمه امام حسین(ع) هجوم بردند که امام با دست خود اشاره به آنان کرد و آن جمله معروف را فرمود که «اگر دین ندارید و از روز معاد نمی‌هراسید، لااقل آزاد مرد باشید، به زن و بچه من چه کار دارید؟» و عمر سعد دستور داد آنان متعرض خانواده حضرت نشوند.

- پس از آنکه امام حسین(ع) مورد ضربات نیزه و شمشیرها واقع شد و دیگر توان ایستادن نداشت، سنان بن انس با نیزه‌اش سینه مظلوم کربلا را نشانه رفت که حضرت نقش بر زمین شد، «سنان» به «خولی» گفت: زود باش سر او را از بدنش جدا کن، خولی جلو رفت، اما رعب و هیبت امام او را گرفت و بدنش به لرزه افتاد. سنان با عصبانیت فریاد زد: خدا دهان و بازویت را بشکند، چرا می‌ترسی؟ و خود آن ملعون از اسبش پیاده شد و سر مقدس فرزند رسول خدا (ص) را از بدنش جدا کرد و آن را به خولی سپرد. (البته طبق روایت دیگری شمر سر مقدس امام(ع) را از بدنش جدا کرد)

- پس از این جنایت بزرگ، اطرافیان سنان به او گفتند: تو کار مهمی کردی، تو بزرگترین مرد عرب را کشتی! تو حسین فرزند فاطمه دختر رسول خدا(ص) را به قتل رساندی، تو پاداش مهمی در نزد امیر خواهی داشت، تو از عمر سعد و دیگر سران بخواه که پاداش و جایزه بزرگی به تو دهند، گر چه اگر تمام اموالشان را به تو عنوان جایزه دهند، در مقابل کارت کوچک است.

«سنان بن انس» سوار بر اسبش شد، او ذوق شعری نیز داشت و خود را به خیمه عمر سعد رساند و این اشعار را با صدای رسا خواند:

اوقر رکابی فضَّة وَذَهبا/ اِنی قتلت السیّد المحجباً

(ای امیر، مرا غرق در طلا و نقره کن، من آن آقای بزرگوار را کشتم)

قتلت خیر الناس اماً واباً/ وخیرهم اذ ینسبون نسباً

(من بهترین مردم را از نظر پدر و مادر کشتم و دارنده بهترین نسب را به قتل رساندم)

عمر سعد با تعجب و ناراحتی فریاد زد: اشهد انَّک مجنون؟ واقعا تو دیوانه‌ای و او را به خیمه خود برد و با چوبش به سر او زد و گفت: احمق! فهمیدی چه می‌گفتی؟! به خدا اگر امیر عبیدالله بن زیاد این حرف‌ها را از تو می‌شنید، گردنت را می‌زد»!

*نحوه اعدام «سنان» توسط مختار

سنان بن انس نیز به شدت تحت تعقیب بود، زیرا مختار او را قاتل اصلی امام حسین(ع) می‌دانست، «سنان» خود آگاه بود که اگر به چنگ مختار افتد، حسابش پاک است، بنابراین پیش از همه از کوفه فرار کرد و به بصره رفت، مختار دستور داد خانه او را ویران کردند.

پس از چندی به صورت پنهانی از بصره به «قادسیه» گریخت، مأموران اطلاعاتی مختار که کاملاً حرکت‌های سنان را زیر نظر داشتند، به مختار گزارش دادند که وی به قادسیه آمده است.

مختار مأمورانی را برای دستگیری وی اعزام کرد، سنان غافلگیر شد و در منطقه‌ای بین «عذیب» و «قادسیه» به چنگ مأموران مختار افتاد.

«سنان» را دست بسته نزد مختار آوردند و این جانی قسی القلب در چنگال عدالت گرفتار شد و بار دیگر وعده خدا تحقق یافت.

مختار دستور داد ابتدا انگشتان آن خبیث را قلم کردند، سپس دو دستش و بعد دو پایش را قطع کردند، دیگی بزرگ که در آن روغن زیتون می‌جوشید، آماده و سنان نیز هنوز زنده بود، وی را درون دیگ جوشان انداختند و به این ترتیب به اشد مجازات رسید.


 
 
آرامگاه «عمار یاسر» در سوریه
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳٩۱
 
آرامگاه «عمار یاسر» در سوریه 

 «عمار یاسر» در سن 93 سالگی در جنگ صفین در رکاب امام علی(ع) در حالی به شهادت رسید که پیامبر درباره این یار با وفای خویش فرمود: «ای عمار! تو را گروه سرکش و نافرمان خواهند کشت».

خبرگزاری فارس: آرامگاه «عمار یاسر» در سوریه + عکس و فیلم

 عمار بن یاسر از اهالی یمن و هم‌پیمان قبیله «بنی مخزوم مکه» در حدود 57 سال قبل از هجرت پیامبر در قبیله بنی مخزوم به دنیا آمد و  پدرش یاسر و مادرش سمیه از مسلمانان پیشگام و اولین شهیدان اسلام بودند.

عمار در حدود 48 سالگی در نخستین سال‌های بعثت و به هنگام اقامت رسول خدا(ص) در خانه ارقم اسلام آورد و در این راه تمام آزارها و شکنجه‌ها را به جان خرید.

عمار یاسر زحمات زیادی برای ترویج اسلام کشید و در تمامی جنگ‏های مسلمانان در کنار رسول اکرم(ص) حضور داشت و پیامبر همیشه به ایشان می‏فرمود: «یا عمار! تقتلک الفئة الباغیه»؛ ای عمار! تو را گروه سرکش و نافرمان خواهند کشت.

عمار یکی از چهار یار با وفای حضرت علی (ع) بود که پس از رحلت رسول اکرم(ص) بر سر پیمان خویش با حضرت علی(ع) باقی ماند و چون امیرالمؤمنین(ع) به خلافت رسید، عمار همه جا کنار امام علی(ع) حضور داشت.

در جنگ صفین با وجود کهولت سن، حضوری جاودانه داشت و در میدان نبرد در کنار سایر یاران پیامبر(ص) علیه معاویه جنگید تا اینکه در روز 9 صفر سال 37 هجری قمری و در سن 93 سالگی شربت شهادت را نوشید.

مرقد عمار یاسر در کشور سوریه در شهر «رقه» سمت راست دروازه قدیمی شهر که به دروازه باب علی(ع) مشهور است، واقع شده است.

در روایات آمده است که در جنگ صفین، عمّار پیش از شهادتش، بر اثر تشنگی زیاد آب طلبید،. مردی گفت: آب در اینجا نیست. در این هنگام پسر بچه‌ای به نام «راشد» شربتی از شیر برای او آورد، عمار به او گفت: «از دوستم رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: آخرین ره‌توشه تو از دنیا قدحی از شیر است»، عمار شیر را نوشید و برای چندمین بار به دشمن حمله کرد تا اینکه دو نفر از نفرات دشمن به نام‌های «ابو العادیه الفزاری» و «ابن جون سکونی» به سوی عمار آمدند، اولی ضربتی سخت بر عمار زد که بر زمین افتاد و دومی سر از بدن عمار جدا کرد.

در ادامه تصاویری از مرقد منور عمار یاسر را مشاهده می‌کنید:

 

 

دشت صفین در سوریه

 

نمای قدیمی بارگاه عمار یاسر

 

نمای کنونی بارگاه عمار یاسر

 

 

 

 

 


 
 
تصاویری از بارگاه سلمان فارسی در شهر تاریخی مداین
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳٩۱
 
به مناسبت هشتم صفر منتشر شد
تصاویری از بارگاه سلمان فارسی در شهر تاریخی مداین

 سلمان فارسى اصالتاً اهل اصفهان و از اهالى قریه «جى» بود. این صحابی بزرگ رسول‌الله(ص) در روز هشتم صفر در مدائن درگذشت و در همانجا خاکسپاری شد.

خبرگزاری فارس: تصاویری از بارگاه سلمان فارسی در شهر تاریخی مداین

رسول خدا(ص) سلمان را از یک یهودى به نام عثمان‌بن اشهل خرید و از قید بندگى آزاد کرد. او مسلمان شد و از این رو به «سلمان» شهرت یافت.

این صحابی رسول خدا را به دلیل تعبیر پیامبر (سلمان منّا اهل البیت) «سلمان محمدى» نامیدند.

در ادامه تصاویری از مقبره سلمان در شهر تاریخی مدائن مشاهده می‌شود که سال گذشته توسط پایگاه اطلاع‌رسانی حج منتشر شده است:

 

 


 
 
خولی» چگونه در دام مختار افتاد
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳٩۱
 

خولی» چگونه در دام مختار افتاد

 مأموران مختار به خانه خولی ریختند، زن خولی جلو آنان آمد و گفت: چه خبر است؟ گفتند: شوهرت کجاست؟ او در حالی که با دستش مکانی را نشان می‌داد، با صدای بلند خطاب به مأموران گفت: نمی‌‌دانم شوهرم کجاست.

خبرگزاری فارس: «خولی» چگونه در دام مختار افتاد

 «خولی بن یزید اصبحی» از چهره‌های منفور و از عمال سرسپرده حکومت بنی امیه بود. او در جریان کربلا خباثت‌های بسیاری داشت که به صورت فهرست‌وار به جنایت‌هایش اشاره می‌کنیم.

*جنایت‌های «خولی»

1- شرکت فعال در حادثه عاشورا؛

2- شهید کردن عثمان‌بن علی برادر امام حسین(ع) در روز عاشورا؛

3- خولی و حمید بن مسلم، مأمور آوردن سر بریده امام حسین(ع) از کربلا به کوفه نزد نزد ابن‌زیاد بودند.

*هدیه خولی برای همسرش و واکنش او

خولی، شب‌هنگام به کوفه رسید و درهای قصر بسته بود، ناچار به خانه خود رفت و به همسرش «نوار» گفت: چیزی آورده‌ام که برای همیشه غنی خواهی شد!

همسرش پرسید: چه آورده‌ای؟!

گفت: سر بریده فرزند پیامبر را آورده‌ام، همسر خولی که شیعه و از علاقه‌مندان به خاندان پیامبر(ص) بود، تا این جمله را از شوهرش شنید، از رختخواب بلند شد و فریاد زد: وای بر تو! مردم طلا و نقره آورده‌اند و تو سر فرزند پیامبر را؟!

لباسش را پوشید و از خانه بیرون رفت و می‌گفت: به خدا قسم دیگر با تو زیر یک سقف زندگی نخواهم کرد.

نوار می‌گوید: به خدا قسم آن شب دیدم در مطبخ آشپزخانه نوری به آسمان ساطع است و پرندگانی سفید رنگ را در اطراف آن نور در پرواز بودند.

* خانه خولی در محاصره

خولی بن یزید، این جرثومه خباثت از جمله کسانی بود که مختار برای مجازات‌کردنش همت گماشته بود، بنابراین رییس پلیس خود ابوعمره -که او را باز شکاری می‌گفتند-  معاذ بن هانی کندی و چند تن دیگر را مأمور دستگیری خولی کرد.

آنان حرکت کردند و خانه خولی را در محاصره خود در آوردند، خولی که غافلگیر شده بود و راه کمترین نجات و فراری را برای خود نمی‌دید، خود را گم کرد و به مستراح خانه‌اش پناه برد و در چاه آن خود را مخفی کرد و سبدی چوبی را روی دهانه مستراح گذاشت تا او را نبینند.

مأموران مختار به خانه ریختند و زن خولی جلو آنان آمد و گفت: چه خبر است؟ گفتند: شوهرت کجاست؟ این زن که عنادی خاص نسبت به شوهر خبیثش داشت و علاقه‌مند به خاندان پیامبر(ص) بود، با صدای بلند خطاب به ماموران کرد و گفت: من نمی‌‌دانم شوهرم کجاست! ولی با دستش اشاره به طرف مستراح کرد.

آنان وارد محل شدند و سبد چوبی را برداشتند و خولی را که کثافت بر لباسش بود،  بیرون کشیدند و به سوی مختار حرکت دادند.

*او را بکشید و آتشش بزنید

اتفاقاً مختار با گروهی از یارانش از قصر خارج و به دنبال قاتلان حسین(ع) می‌گشت که در بین راه خبر دستگیری خولی را به او دادند، مختار راه خود را کج کرد و به طرف خانه خولی حرکت کرد، مأموران خولی را در آن وضعیت نزد مختار آوردند.

مختار فرمان داد که در مقابل خانه‌اش به حساب وی برسند و او را بکشند و جسدش را نیز بسوزانند.

 می‌گویند جسد خولی آنقدر سوخت تا خاکستر شد.


 
 
مشروح مناظره امام سجاد(ع) با پیرمرد شامی
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ،۱۳٩۱
 
اول صفر، سالروز ورود کاروان اسرا به دمشق
مشروح مناظره امام سجاد(ع) با پیرمرد شامی

خبرگزاری فارس: اسرای کاروان کربلا در حالى وارد دمشق شدند که سر مبارک حضرت حسین(ع) میانشان بر بالاى نیزه بود و اهل ذمّه در بازار دمشق براى تماشاى آنان، صف کشیده بودند و تا اهل کاروان را تحقیر کنند.

خبرگزاری فارس: مشروح مناظره امام سجاد(ع) با پیرمرد شامی

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه فارس، در اول صفر سال 61 هجری قمری، با رسیدن خبر نزدیک شدن اسرای اهل‌بیت(ع) به دمشق، یزید ملعون دستور دارد که تاجی جواهر نشان و تختی مرصع به سنگ‌های قیمتی آماده کنند و بزرگان هر صنف با کمک یکدیگر شهر را آذین ببندند تا پس از آمادگی کامل با طبل و شیپور به استقبال اسرا بروند.

شامیان که در آراستن شهر کم نگذاشته بودند، بر فراز بام‌ها  بیرق‌های رنگارنگ برافراشتند و در هر گذری بساط شراب را پهن کردند، نغمه آوازخوانان بلند بود و مردم دسته دسته به سوی دروازه کوفه در دمشق می‌رفتند، این در حالی بود که اهل بیت(ع) مصیبت زده و داغدار پیامبر(ص) را همراه با نیزه‌داران تازیانه به دست و بی‌رحم وارد دروازه ساعات کردند.

آنچه در ادامه می‌آید گزارشی از نحوه ورود کاروان آل الله به دمشق است که از «دانشنامه امام حسین» نقل می‌شود:

اسرای کاروان کربلا را در حالى وارد دمشق کردند که سر حسین(ع)، در میانشان بر بالاى نیزه بود، هرگاه یکى از آنان با دیدن سر مى گریست، نگهبانان، او را با تازیانه مى‌زدند، اهل ذمّه در بازار دمشق براى تماشاى آنان، صف کشیده بودند و به صورتشان، آب دهان مى انداختند.

* شمر چگونه درخواست اُمّ‌کلثوم را برآورده کرد

اُمّ‌کلثوم به شمر ـ که از افراد آن گروه بود ـ نزدیک شد و گفت: درخواستى از تو دارم، گفت: درخواستت چیست؟

گفت: هنگامى که ما را به شهر می‌بری، ما را از دروازه‌اى ببر که تماشاگر کمترى دارد و به آن‌ها بگو که این سرها را از میان ما بیرون ببرند و دور کنند که از کثرت نگاه‌هایشان به ما، در این حال، خوار شده‌ایم، شمر، از سرِ سرکشى و ناسپاسى، در پاسخ درخواست او فرمان داد که سرها را بر سر نیزه و در وسط کاروان، حرکت دهند و به همان حال، آن‌ها را از میان تماشاگران عبور دادند تا آن‌ها را به دروازه دمشق رساند و بر راه پلّه مسجد جامع، آن جا که اسیران را نگاه مى‌دارند، ایستادند .

*ماجرای مناظره امام سجاد(ع) با مرد شامی

حرم پیامبر خدا(ص) را از دروازه‌اى که «تَوما» نامیده مى‌شد، وارد شهر دمشق کردند، پیرمردى جلو آمد و به آنان نزدیک شد و گفت: ستایش ویژه خدایى است که شما را کُشت و هلاکتان ساخت و مردان را از آزار شما آسوده کرد و شما را در اختیار امیرمؤمنان نهاد!

امام زین‌العابدین(ع) به او فرمود: «اى پیرمرد! آیا قرآن خوانده‌اى؟»، گفت: آرى، آن را خوانده‌ام، فرمود: «پس این آیه را مى‌دانى «بگو : بر آن (رسالت)، اجرى از شما نمى‌طلبم، جز مهروَرزى با نزدیکانم»، پیرمرد گفت: آن را خوانده‌ام.

امام سجاد(ع) فرمود: «اى پیرمرد! آن نزدیکان، ما هستیم، آیا در سوره بنى‌اسرائیل خوانده‌ای: «و حقّ نزدیکان را به آن‌ها بده»؟»، پیرمرد گفت: آن را خوانده‌ام.

حضرت زین‌العابدین(ع) فرمود: «اى پیرمرد! آن نزدیکان، ما هستیم، آیا این آیه را خوانده‌اى «و بدانید که یکْ پنجمِ آنچه به دست مى‌آورید، براى خداوند و پیامبر و نزدیکان است»؟».

پیرمرد گفت: آن را خوانده‌ام، امام(ع) فرمود: اى پیرمرد! آن نزدیکان، ما هستیم، آیا این آیه را خوانده‌اى: «خداوند، اراده آن دارد که آلودگى را تنها از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند»؟، پیرمرد گفت: آن را خوانده‌ام.

فرمود : «ما آن اهل بیتیم و خداوند، آیه طهارت را مخصوص ما کرده است»، پیرمرد، لحظه‌ای خاموش و از گفته خویش پشیمان شد، سپس سرش را به سوى آسمان، بالا برد و گفت: خدایا! من از آنچه گفتم و از دشمنى با این اهل‌بیت، توبه مى‌کنم، خدایا! من از دشمن محمّد و خاندان محمّد ـ جن باشد یا انسان ـ به درگاه تو بیزارى مى‌جویم.

سپس گفت: آیا مى‌توانم توبه کنم؟ حضرت زین‌العابدین(ع) به او فرمود: «آرى، اگر به سوى خدا باز گردى، خدا هم به سوى تو باز مى‌گردد و تو با ما خواهى بود»، پیرمرد گفت: من توبه‌کارم!

ماجراى پیرمرد به گوش یزید بن معاویه رسید و او فرمان داد پیرمرد را بکُشند.


 
 
سکوت شاه سعودی در برابر شکاف کعبه+ عکس
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳٩۱
 
سکوت شاه سعودی در برابر شکاف کعبه+ عکس
 
"فیصل بن عبدالعزیز" شاه اسبق سعودی در حال تبرک‌جویی به شکاف دیوار خانه کعبه در رکن یمانی (مستجار) که محل خروج حضرت فاطمه بنت‌اسد، مادر امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب علیهم‌السلام بوده است، دیده می‌شود.
 
 
به گزارش مشرق، این در حالی است که مأموران رژیم وهابی سعودی، سال‌هاست که با ممانعت و بعضاً ضرب و شتم و توهین به حجاج و زوار بیت‌الله الحرام، مانع از تبرک‌جویی آنان به این شکاف معجزه‌آسای رکن یمانی می‌شوند.

در این عکس منحصر به فرد، "فیصل بن عبدالعزیز آل سعود"، برادر بزرگتر شاه کنونی رژیم سعودی در حال تبرک‌جویی دیده می‌شود و این در حالی است که ملک "عبدالله بن عبدالعزیز" شاه فعلی این رژیم نیز که به نظر می‌رسد در حال طواف پشت سر برادر خود است با سکوت و رضایت در حال تماشای این منظره است.

جالب‌تر آنکه این اقدام شاه اسبق عربستان سعودی با نگاه مستقیم به دوربین عکاس و در مقابل چشم هزاران زائری انجام شده که در این عکس و طبقه فوقانی مسجدالحرام در حال مشاهده این اقدام هستند.


این در حالی است که این رژیم وهابی، با اتکا به فتاوای انحرافی "ابن عبدالوهاب" و "ابن‌تیمیه" و دیگر مفتی‌های این رژیم، هر گونه تبرک‌جویی به هر شیء هرچند مقدس را نوعی شرک به شمار می‌آورند و با افرادی که اقدام به این کار کنند به شدت برخورد و آنان را نجس و مشرک خطاب می‌کنند.

گفتنی است شکاف موجود بر روی رکن یمانی کعبه معظمه، یکی از عجایب جهان است زیرا تا کنون هیچ کس نتوانسته است آن را ترمیم کند و مسؤولان عربستان سعودی، هر چند ماه یک بار هنگام قرق‌کردن مسجدالحرام، اقدام به ترمیم این قسمت از خانه خدا به‌وسیله مستحکم‌ترین مصالح بتنی و انواع میخ‌ها و منگنه‌های خاص می‌کنند اما این شکاف معجزه‌آسا بار دیگر گشوده می‌شود.

اما ماجرای شکاف دیوار خانه خدا چیست؟
شب جمعه، سیزدهم ماه رجب سال سی‌ام از عام‌الفیل بود، یک‌سوم از شب گذشته بود که درد حمل بر فاطمه بنت‌اسد عارض شد؛ حضرت ابوطالب به او گفت: ناراحت به نظر می‌آیی؟ فاطمه گفت: احساس درد و ناراحتی دارم. حضرت آن اسمی را که در ذکر آن از گرفتاری‌ها نجات می‌یافت را بر زبان آورد و فاطمه نیز به‌واسطه گفتن آن ذکر آرام گفت.

سپس به او گفت: من می‌روم عده ای از زنان آشنایت را بیاورم تا تو را در ولادت فرزندت یاری دهند. فاطمه گفت: هر طور صلاح می دانی عمل کن.

ناگهان صدایی از گوشه خانه شنیده شد که گفت: ای ابوطالب، صبر کن! چرا که ولی خدا را دست نجس نباید لمس کند.

صبح هنگام، بار دیگر فاطمه بنت اسد را درد عارض شد. حضرت ابوطالب (علیه السلام) ناراحت و پریشان از خانه بیرون آمد در راه عده ای از زنان قریش را دید که علت ناراحتی را از او پرسیدند حضرت پاسخ داد: فاطمه در شدیدترین حال وضع حمل قرار گرفته است و سپس ابوطالب دست بر صورتش گذاشت در این حال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و پرسید: عمو جان! چرا ناراحتی؟ عرض کرد: فاطمه بنت اسد در حال وضع حمل است. در همین حال، فاطمه ندایی را شنید که می گوید: ای فاطمه، بر تو باد که به خانه خدا بروی!

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست ابوطالب (علیه السلام) را گرفت و با هم نزد فاطمه آمدند و او را با خود کنار خانه خدا آوردند.

فاطمه بنت اسد در قسمت پشت کعبه (یعنی پشت آن سمتی که درب در آن است) ایستاده بود و رو به کعبه دعا می‌خواند که ناگهان پیش چشمان همه حاضران، دیوار خانه خدا از همان قسمت شکاف برداشت و آنقدر از هم فاصله گرفت که فاطمه توانست از شکاف دیوار، وارد شود و جبرئیل او را به داخل برد و دوباره دیوار به هم آمد و او داخل کعبه ماند.

قدم گذاشتن فاطمه بنت اسد به داخل کعبه چیزی جز دعوت خداوند نبود چرا که از در خانه وارد نشد بلکه خالق جهان دیوار را برای او شکافت و فاطمه را فرا خواند و دوباره دیوار را بست و اینک باید، پذیرایی الهی از این مهمان صورت گیرد.

آری این چنین بود که فاطمه در آن سه روزی که در درون کعبه ماند از میوه ها و غذای بهشتی برایش آوردند.

وقتی فاطمه بنت اسد در درون کعبه قرار گرفت پنج بانو نزد او آمدند در حالی که لباس همچون حریر سفید بر تن داشتند و عطری خوش تر از مشک ناب از آنان شنیده می‌شد. اینان حوا و ساره و آسیه و مادر موسی بن عمران و مریم مادر عیسی(علیهن السلام) بودند. اینان از طرف خداوند برای کمک در ولادت علی (علیه السلام) فرستاده شدند چرا که نباید زنان ناپاک مکه در ولادت چنین مولودی حضور داشته باشند، آنان رو به فاطمه کردند و گفتند: «السلام علیک ولیة الله: سلام بر تو ای بانویی که از اولیای خدا هستی»

فاطمه جواب سلام آنان را داد. زنان بهشتی برابر او نشستند در حالی که هر یک ظرف عطری از نقره در دست داشتند.

علی (علیه السلام) بر روی سنگ سرخی که در گوشه راست کعبه است به دنیا آمد و همین که قدم بر زمین گذاشت به سجده افتاد و در همان حال دست‌های خود را به سوی آسمان بلند کرد و چنین گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا و رسول الله. و ان علیا و صی محمد رسول الله. بمحمد یختم الله النبوة و بی یتم الوصیة و انا امیرالمؤمنین» یعنی: «شهادت می دهم که خدایی جز الله نیست و محمد پیامبر خداست و علی وصی محمد رسول الله است. با محمد نبوت ختم می شود و با من وصایت کامل می شود و من امیرالمؤمنین هستم» سپس فرمود: «جاء الحق و زهق الباطل حق آمد و باطل رفت.»

آنگاه که امیرالمومنین علی (علیه السلام) به دنیا آمد نور حضرت از کعبه تا سینه آسمان را شکافت و بتهایی که بر روی کعبه نصب شده بود به صورت افتادند و شیطان فریاد بر آورد و گفت: وای بر بتها و عبادت کنندگانشان از این فرزند.

وقتی علی (علیه السلام) به دنیا آمد رو به آن پنج بانوی بهشتی نمود و به آنها سلام و خیر مقدم گفت: و سپس فرمود: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له. و اشده ان محمدا رسول الله. به تختم النبوة و بی تختم الولایة؛ شهادت می دهم که خدایی جز الله نیست، یگانه است است و شریک ندارد. و شهادت می دهم که محمد پیامبر خداست، با او نبوت و با من ولایت ختم می شود»

آنگاه حضرت حوا؛ تازه مولد را از زمین برداشت و در آغوش خود گرفت. علی (علیه السلام) نگاهی به صورت او انداخت و با بیانی رسا و واضح گفت: سلام بر تو ای مادر! حوا پاسخ گفت: سلام بر تو پسرم! حضرت پرسید: پدرم (آدم (علیه السلام)) چه می کند؟ گفت: غرق در نعمتهای خداوند است و در جوار پروردگار متنعم است.

سپس حضرت مریم نزدیک آمد در حالی که ظرف عطری همراهش بود و علی (علیه السلام) را از آغوش حوا گرفت. مولود کعبه نگاهی به روی مریم کرد و گفت: سلام بر تو خواهرم! گفت: سلام بر تو برادرم! پرسید عمویم چه می کند؟ او گفت: خوب است و به تو سلام رسانده است. آنگاه مریم با عطری که همراه داشت علی (علیه السلام) را معطر نمود.

آنگاه حضرت آسیه علی (علیه السلام) را در آغوش گرفت و او را در پارچه ای که همراه داشت پیچید و گفت: این فرزند پاک و مطهر به دنیا آمده است حرارت آهن به او نمی رسد مگر بر دست مردی که خدا و رسول و ملائکه و آسمان و زمین و دریاها او را مبغوض می دارند و جهنم مشتاق آن مرد است.

وقتی که علی (علیه السلام) در کعبه پا به عرصه وجود گذاشت پنج تن از انبیا الهی وارد کعبه شدند علی (علیه السلام) با دیدن آنها حرکتی کرد و خندید. آنان گفتند: سلام بر تو ای ولی خدا و خلیفه پیامبر خدا؛ حضرت در جواب آنها فرمود: و علیکم السلام و رحمة الله برکاته و سپس به هر یک جداگانه سلام کرد.

آنها حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت ابراهیم، حضرت موسی و حضرت عیسی (علیهم السلام) بودند که یکی پس از دیگری نوزاد را گرفته و بوسیدند و زبان به مدح او گشودند و سپس رفتند.

فاطمه بنت اسد می گوید: ناگهان پس از اینکه علی (علیه السلام) به دنیا آمد صدای بال ملائکه را شنیدم و ابری سفیدرنگ را دیدم که تا کنار فرزندم آمد و او را با خود برداشت و به آسمان برد. در این حال شنیدم که ندایی می گفت: «بگردانید علی بن ابی‌طالب را در شرق و غرب زمین، و خشکی و دریاهای آن و کوه‌ها و آسمانهای آن، و احکام پیامبران و علوم وصیین و همه اخلاق انبیا و مرسلین و اوصیا و صدیقین را به او بدهید، و آنچه درباره برادرش سید الاولین و الآخرین انجام شده برای او هم انجام دهید. او را بر همه انبیا و مرسلین و ملائکه مقربین و اهل آسمانها و زمین نشان دهید که ولی خدای رب العالمین است».

فاطمه گوید: رفت و بازگشت علی (علیه السلام) کمتر از ساعتی طول کشید و او را باز گرداندند. ناگهان ابری دیگر را دیدم که به سوی او پایین آمد و مانند دفعه اول او را با خود برد و شنیدم ندایی را که می گفت: «علی بن ابیطالب را نزد همه مخلوقات خدا ببرید و احکام علم و حلم و ورع و زهد و تقوا و سخاوت و بلند مرتبگی و نورانیت و تواضع و خشوع و رقت و هیبت و مروت و کرم و مودت و شفاعت و شجاعت و حفظ و دیانت و قناعت و فصاحت و عفاف و انصاف و نیکی و همه اخلاق انبیا را به او دهید».
فاطمه می گوید: ناگاه فرزندم را در مقابلم دیدم که او را در حریر سفید بهشتی پیچیده بودند و به من گفتند: «او را از چشم بینندگان حفظ کن که ولی رب العالمین است بدان که وارد بهشت نمی شود کسی، مگر که ولایت او را بپذیرد و امامت او را تصدیق کند خوشا به حال آنکه تابع اوست و وای بر کسی که از او روگردان شود مثل او چون کشتی نوح است که هر که بر آن سوار شد نجات می یابد و هر که از آن باز ماند غرق می شود و سقوط می کند».

فاطمه می‌گوید: سپس در گوش علی (علیه السلام) مطلبی گفتند که من نفهمیدم بعد او را بوسیدند و رفتند.

فاطمه بنت اسد سه روز در کعبه ماند در آغاز روز چهارم فاطمه آماده بیرون آمدن از کعبه شد. او فرزند خود را در آغوش گرفت و برخاست تا خارج شود که ندای را شنید که چنین می گوید: «ای فاطمه، نام این مولود را علی بگذار چرا که من خدای علی اعلی هستم. من نام او را از نام خود گرفته ام، و او را به ادب خود آموخته ام و امر خود را به او سپرده ام، و او را بر غوامض علم خود آگاهی داده ام. او در خانه من به دنیا آمده است. او اول کسی است که بر فراز خانه من اذان می‌گوید و بت‌ها را می شکند و آنها را از بالای کعبه به صورت پایین می‌اندازد. اوست که مرا به عظمت یاد می کند و مرا تقدیس و تمجید می‌کند و به یگانگی یاد می نماید. اوست اما بعد از حبیب من. خوشا به حال کسی که او را دوست می‌دارد و او را اطاعت می کند.

آن شبی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دنیا آمد در آسمان نور افشانی شد و نور ستارگان چند برابر گردید. قریش با دیدن این منظره غیرمنتظره، دیدگان را به تعجب گشودند و مردم هیجان‌زده از خانه‌های خود بیرون ریختند و با یکدیگر گفتگو می کردند و می‌گفتند: لابد امشب در آسمان حادثه‌ای روی داده است که این چنین شده است.

وقتی مادر علی (علیه السلام) وارد کعبه شد در بین مردم سخن فقط از میهمان کعبه بود همه متوجه حضرت ابوطالب (علیه السلام) بودند در این انتظار، ناگاه آن حضرت بیرون آمد و در گذرگاه‌ها و بازارهای مکه به راه افتاد و این اعلام را برای مردم آورد که: "یا ایها الناس! تمت حجة الله" ای مردم حجت خدا کامل شد!

مردم که از این مطلب چیزی نمی فهمیدند، درباره علت نورانی شدن آسمان و ازدیاد نور ستارگان از او سؤال می کردند حضرت ابوطالب در جواب آنها می فرمود: «بشارت باد شما را! در این شب ولی اولیای خدا ظاهر شده که خدا صفات نیک را در او کامل نموده و با او جانشینان ختم می شوند او امام متقین، و یاری‌دهنده دین، ریشه‌کن‌کننده مشرکین، باعث غیظ منافقین، زینت عبادت‌کنندگان و جانشین رسول رب العالمین است. اوست امام هدایت، ستاره بلندمرتبه، چراغ تاریکی‌ها و نابودکننده شرک. او ریشه یقین و رئیس دین است»

حضرت تا صبح در کوچه های مکه می گردید. مردمی که در هر محله دور او جمع می شوند این اعلام را از او می شنیدند.

صبح روز چهارم وقتی فاطمه از کعبه بیرون آمد در مقابل چشمان به انتظار نشسته مردم، ناگهان دیوار کعبه از همان جای قبل شکاف برداشت و از هم فاصله گرفت تا حدی که فاطمه توانست از آن خارج شود. مردم در کمال تعجب ناظر این مطلب عجیب بودند آنها دیدند آن بانوی با عظمت مولود کعبه را در آغوش فشرده و نوزاد خندان است و با این حال از شکاف دیوار کعبه خارج شد قبل از آنکه کسی سؤال کند، فاطمه رو به مردم کرد و چنین سخن آغاز کرد.

ای مردم من بر زنانی که قبل از من بوده اند فضیلت داده شدم... من وارد خانه محترم خداوند شدم و در خانه عتیق الهی فرزند به دنیا آوردم و سه روز درون آن ماندم و از میوه ها و غذاهای بهشت خوردم آنگاه فرمود: هنگامی که فرزندم را در آغوش گرفتم و خواستم از کعبه خارج شوم هاتفی ندایم داد: «ای فاطمه نام این مولود را علی بگذار...».

 
 
← صفحه بعد