رحلت پیامبر اکرم (ص) تسلیت باد
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

رحلت پیامبر اکرم  (ص) تسلیت باد

رحلت پیامبر اکرم

 

سیاه پوش بیست وهشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه می گریم.

مردی از دنیا می رود که دنیا، چشم انتظارش بود تا بیاید و دایره نبوت را در افق باز چشم هایش، به پایان برساند؛ مردی که دنیا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهای سطر پیامبری و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگین خاتمیت.

مردی از دنیا می رود که آخرت را همچون پنجره ای دیگر بر نگاه های بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند که ساحل نشینان دنیا را روزنه ای هست که می تواند به دریای آخرت برساندشان؛ مردی که دنیا و آخرت را همچون دو چشم در کنارهم، همچون دو بال برای یک پرنده به تصویر کشید؛ مردی که دست های دنیا و آخرت را در دست هم گذاشت.

رحلت پیامبر اکرم

 

مردی از دنیا می رود که انسان ها را گره زد به وظیفه خویش؛ مردی که زیر بازوی عقل را گرفت تا برخیزد، مرهم بر زخم های معنویت نهاد تا جان بگیرد و ایمان را همچون شعله ای همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمی برافروخت تا از تیرگی ها نهراسد و در تاریکی ها نمیرد.

پیامبر یک حقیقت جاری است در جریان زمان؛ یک حقیقت جاری که پیامش همیشه نامکرر است و همواره شنیده خواهد شد: در مأذنه های معنویت، در معابد شرق، در غارهای تفکر.

حتی در خانه های طاغوت و در بتکده های درون و برون، فریاد توحید شنیده خواهد شد.

رحلت پیامبر اکرم

 

پیامبر یک سرمشق تحریف ناپذیر است که رنگ و بویش کهنه نخواهد شد.

تا انسان انسان است و تا دنیا، دنیا، به تازگی خویش خواهد ماند و در جوشش سیال فهم ها و اندیشه ها، خلوص خویش را حفظ خواهد کرد.

پیامبر، یک صدای نامیراست که سکوت شرمگین دروغ ها و مغالطه ها، ارزش آن را کم نخواهد کرد و پرده ناسپاسی ها، از حقیقت و راستی آن نخواهد کاست.

پیامبر، یک قرآن به تمام معنی است که در جاهلیت جدید، منادی دعوت به آیه های تفکر و اندیشیدن است.

تا همیشه وام دار پیامبری ات هستیم

رحلت پیامبر اکرم

 

دست هایم فصل کوچت را چگونه تحریر کند، ای پیام آور زیباترین روزهای جهان!

دیوارهای حرا، هنوز طنین نیایش هایت را جار می زند. خشت خشت کعبه از تو می گوید؛ از تو که دسیسه های کفار را به هیچ گرفتی و مصمم و پرشور، ایمانت را فریاد کردی. آفتاب تا ابد چشمان پیامبری ات را وام دار است.


 
در سوگ شهادت امام حسن (علیه السلام )
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

در سوگ شهادت امام حسن (علیه السلام )  

دهانِ هر پنجره‏اى که امروز باز شود، رو به هواى مسموم کینه است و دهان هر غزل که باز شود، از طعم گس مصیبت حکایت مى‏کند.

شهادت امام حسن (ع)

 

لحظه‏ هاى غریبى است که دنیا با این همه اندوه، در قاب چشم ‏ها نشسته است.

کجاست مرهمى شفابخش براى زهرى که در این ثانیه ‏ها رخنه کرده است.

مدینه با نخل‏هاى دل‏سوخته‏اش که ریشه در آهِ امروز دارند، مرثیه‏اى مجسم است. چقدر قشنگ گفته ‏اند که «ماتم ‏ها به اندازه مهربانى آدم‏ ها وسیع می ‏شوند».

اینک نگاه می ‏کنم به سمت کریمانه‏ترین نام و گوش ه‏اى از رنج‏هاى بی ‏کرانه زمین که در «بقیع» جمع شده است.

مرواریدهاى کرامت در مدینه رسول، شیفتگی ‏هاى ماندگاری ‏اند که مجتباى خاندان نبوت بر جا گذاشته است.

کاش خورشیدِ امروز با این عقربک‏هاى زهردار ساعت‏ها بیدار نمی ‏شدند!

کاش شبانه‏ترین حزن براى آوردن جگرخراش‏ترین صحنه، در نمی ‏زد!

کاش همسر، این همه دشمن نمی ‏شد!

شهادت امام حسن (ع)

 

کاش بقیع را با غلیظ ‏ترین لهجه گریه، در محضرش نمى‏دیدیم تا دسته دسته مرثیه ‏هاىِ جان‏سوز متولد شوند.

اما تقدیر از درى وارد می ‏شود که انتظارش را ندارى.

خانه پر مى‏شود از «قساوت» که فرایند قلب همسر است.

بقیع، پذیراى نغمه‏هاى زخم می ‏شود.

آسمان می ‏بیند که برادر به بدرقه داغ‏پاره‏ها آمده است. حسین علیه‏السلام را به موسم بی ‏برادرى کشانده‏اند... .

چراغ را خاموش کن!

چراغ را خاموش کن و حرفى از جنس رابطه روز و شب به میان نیاور!

تاریکى این خانه از آنِ تو!

خود را به خواب می ‏زنم تا سایه لرزان تو را که بر دیوار می ‏افتد، نبینم و آن‏گاه که تو دست آلوده‏ات را به سوى پیاله افطارم دراز می ‏کنى، پشت به تو مى‏نشینم.

شهادت امام حسن (ع)

 

از آداب جوان‏مردى و فتوت در قبیله بنی ‏هاشم به دور است که کسى به دشمن خود پشت کند و از میدان جنگ بگریزد، اما وقتى دشمن آن‏قدر به تو نزدیک است که مى‏توانى لرزش دست‏هایش را در وقت آماده کردن جام شوکرانت ببینى، همان بهتر که چشمت در چشمش نیفتد و دشمن از پشت خنجر بزند.

کسى را خبر نکن!

کسى را خبر نکن؛ بگذار در چهاردیوارى غربت خویش جان دهم!

همان بهتر که کسى نفهمد زهرى که بر جانم نشسته، از نیش مار خانگى‏ام برخاسته که نان و نمک مرا خورده است.

پدرم در گریز از غم غربت در میان جماعت حق‏ نشناس، خانه ‏نشینى را برگزید تا با خارى در چشم و استخوانى در گلو، شیوه سکوت پیشه کند، اما من در زیر باران تهمت و زخم‏زبان و طعنه، سایه‏بان خانه خویش را شکسته دیدم. دشمن، آخرین پناه و دستگیرم را نیز به اشغال خود درآورده بود.

خورشید را با کرم شب‏تاب عوض کردى!

مرا تنها بگذار، دیگر نیازى نیست بوى خیانت را در پستوى خانه پنهان کنى!

شهادت امام حسن (ع)

 

تمام این روزها که بى‏وفایى‏ات را با دروغ به هم مى‏بافتى تا تشت رسوایى‏ات از بام نیفتد، تاروپود قالى کهنه و پوسیده دلت، پیش رویم از هم گسسته بود.

تو گمان کردى آن وعده‏هاى سر خرمنِ سوخته، مى‏تواند مس وجود تو را طلا کند و ازاین‏رو، خورشید را با یک مشت کرم شب‏تاب عوض کردى!

طلا در همین خانه بود و راز کیمیاگرى در دوست داشتن نور!

نگذار چشم زینب علیهاالسلام به تو بیفتد!

از این خانه برو! صداى قدم‏هاى پرشتاب خواهرم در کوچه مى‏پیچد.

هزار بار در دل آرزو کرده است خدا کند که خبر دروغ باشد و تو بهتر از هرکسى مى‏دانى که خبر را به درستى به گوش عقیله بنى‏هاشم رسانده‏اند.

به کنیزان گفته‏ام تشت پر از خونابه‏هاى جگرم را پنهان کنند. به تو نیز مى‏گویم که پیش از ورود زینب علیهاالسلام از اینجا برو. طاقت ندارم پیش از کربلاى حسین علیه‏السلام ، چشم خواهرم به چشم قاتل برادرش بیفتد.

همان یک کربلا براى خمیدن قامت زینب علیهاالسلام کافى است.

از جلوى دیدگان خواهرم بگریز!

تقدیر زینب علیهاالسلام

رحلت پیامبر اکرم

 

از کنار بسترم برخیز! آمده‏اى بر زخم‏هاى دلم نمک غربت بپاشى؟

آن همه سلام‏هاى بى‏جواب جماعت پشت پنجره بس نبود که تو نیز گرد و غبار اندوه را از طاقچه خانه‏ام بر دامانم مى‏تکانى؟! آن همه سنگ که گلدان امیدم را شکست، بس نبود که تو نیز گلبرگ‏هاى دلم را پرپر مى‏کنى؟!

اگر قرار بر پرستارى این تن مسموم و قلب مغموم باشد، هیچ‏کس نزدیک‏تر از زینب علیهاالسلام به من نیست. در تقدیر خواهرم نوشته‏اند که پرستار قلب‏هاى سوخته باشد، از مادرم زهراى مرضیه علیهاالسلام ، تا رقیه سه ساله!

کاش زینب زخم‏هاى تنم را نبیند!

به آن بقچه قدیمى دست نزن! هنوز از آن، عطر یاس دست‏هاى مادرم برمى‏خیزد.

اگر قرار باشد کسى کفنم را از آن بقچه درآورد، جز زینب علیهاالسلام محرمى نیست؛ فقط خواهرم مى‏داند که آن دو کفن باقى‏مانده به چه کار خواهد آمد!

کار یکى به تیرهاى خونین ختم مى‏شود و دیگرى به غنیمت مى‏رود.

فقط خدا کند وقتى عباس علیه‏السلام تابوت تیر باران شده را بر زمین مى‏گذارد و حسین علیه‏السلام کفن خونین مرا باز مى‏کند، خواهرم زخم‏هاى تنم را نبیند!

اینجا عباس علیه‏السلام ، زیر بازوى زینب علیهاالسلام را مى‏گیرد و حسین علیه‏السلام ، سرش را بر سینه خویش مى‏نهد، در هزارتوى مصیبت کربلا چه کسى موى سپید و پریشان زینب علیهاالسلام در وقت مراجعت از مقتل حسین علیه‏السلام را مى‏پوشاند!

لحظه ‏هاى غریبى است. شکوه برزخى یک سفر بى‏بازگشت؛ بغض ترک‏خورده یک سکوت طولانى!

زمان به افطار نزدیک مى‏شود و زمین به لرزشى عظیم تن مى‏دهد. روزه سختى بود. همه زخم‏هاى اسلام در روزه امروز او حلول کرده است. بغض، گلوى صبرش را مى‏فشارد. مدت‏هاست که با غمى مهیب دست به گریبان است، ولى اینک دلش براى سفرى تنگ شده است!

این شب‏ها، مکر مخفیانه‏اى در خانه او رخنه کرده است. همسرش جعده، مدتى است مرموز و تلخ به او مى‏نگرد. عجیب‏تر اینکه از نگاه امام فرارى است. به غروب نزدیک مى‏شود؛ به غروبى غریبانه!

پس از على علیه‏السلام ، چه بار سنگینى بر شانه‏هاى شکسته‏اش منزل کرد! آن جماعت به ظاهر مسلمان، چقدر پشت او را خالى کردند و چه‏ها بر سر دل بى‏تابش آوردند! خدا مى‏داند.

اینکه با قرصى نان و مشتى خرما و جرعه‏اى آب روزه بگشاید، افطار نیست. آیا روزه خاموشى او را گاه افطارى روشن فرا مى‏رسد؟! تقدیرش روزه صبر و سکوت بود و تقدیر حسین علیه‏السلام افطار روشن فریاد و حماسه.

از کوزه مى‏نوشد تا افطار کرده باشد، اما زهر در تاروپودش حلول مى‏کند و... .

زینب علیهاالسلام جامه سوم مصیبت را بر تن مى‏کند. شام سیاه مدینه جارى شده و جگر پاره امام بر تشت... .

بقیع منتظر است؛ زیرا خوب مى‏داند دشمن اجازه دفن او را کنار مرقد پیامبر نخواهد داد؛ حتى اگر جنازه‏اش تیرباران شود... روزگار غریبى است و امام مجتبى علیه‏السلام تنهاترین مرد. این را شهادت غریبانه‏اش شهادت داده است.

اى کریم اهل بیت! از اعتراض خاموشت مى‏نویسم که چون نجابت گل‏هاى محمدى، عطر ایمان را در فضاى تنگ زیستن منتشر کرد؛ آنجا که مظلومیت تو، بى‏وفایى و سستى یارانت را تنهایى به دوش کشید.

از تو می ‏نویسم که زهر خیانت، لخته‏هاى جگرت را از گلوى حق‏پرستت سرریز کرد و خاک مدینه به خون غربت بخشنده‏ترین شاخه امامت آشنا شد.

آن‏که بر زانوان پیامبر مى‏نشست تا با بوسه‏اى از نفس‏هایش جان رسول الله را تازه کند، اینک راه نفس‏هایش با مکر زنانه‏اى خاموش شده است.

آن روز که بخشندگى دستانت بر سر زبان‏ها افتاده بود، تشت ابلیس براى جان عزیزت دهان گشود و تو کریم‏تر از آن بودى که جعده را از معامله با معاویه مأیوس کنى!

آن جگر پاره، تلخى صلحى بود که ناخواسته فرو داده بودى و اکنون به سرنوشت دانسته خود تن می‏دهى تا بقیع که چون سالى، دست خود را براى گرفتن جسمت گشوده است، ناامید باز نگردد.

امشب، زمین بر طبل مصیبت مى‏زند و این صداى قلب زمین است که در خاموشى تو فرومی ‏ریزد


 
رحلت پیامبر اکرم(ص)
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

عنوان  :  رحلت پیامبر اکرم(ص)
نویسنده :  طلعت ده پهلوانی
کلمات کلیدی  :  تاریخ، رحلت پیامبر(ص)، ماه صفر ، ابوبکر، عایشه

  پیامبر اکرم(ص) پس از بیست و سه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پیام الهی و پس از فراز و نشیب­های فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خویش، سرانجام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر یازدهم هجرت[1] پس از چهارده روز بیماری[2]و کسالت، رحلت فرمودند و در هجرۀ مسکونی خویش در جوار مسجدی که تأسیس کرده بود، به خاک سپرده شد.

 
آخرین روزهای وفات پیامبر(ص)
   پیامبر(ص) شب پیش از بیماری شدیدش در حالی که دست علی(ع) را گرفته بود، همراه جماعتی برای طلب آمرزش به قبرستان بقیع رفت و برای اهل قبور درود فرستاد و برای آنان طلب استغفار طولانی کرد. آنگاه به علی(ع) فرمود: «جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه می­کرد؛ ولی امسال دو مرتبه این امر صورت گرفته است و این دلیلی ندارد مگر اینکه اجل من نزدیک باشد.»[3]
   پس به علی(ع) گفت: «اگر من از دنیا رفتم، تو مرا غسل بده.»[4] در روایت دیگر آمده است که «فرمودند: به هر کسی وعده­ای دادم، باید آن را بگیرد و به هر کسی دِینی دارم، باخبرم سازد.»[5]
   پیامبر(ص) که گویا از حرکات زنندۀ برخی از زوجات و صحابۀ خود و تخلف برخی از یاران ناراحت شده بود، برای پیش­گیری از بدعتها، فرمود: «ای مردم، آتش فتنه شعله­ور شده و فتنه­ها مانند پاره­های شب تاریک، رو آورده و شما هیچ دستاویزی علیه من ندارید؛ زیرا من حلال نکردم مگر آنچه قرآن حلال دانسته و حرام نکردم مگر آنچه قرآن حرام داشته است.»[6]
   پیامبر(ص) پس از این هشدار به منزل "ام­سلمه" رفت و دو روز در آنجا ماند و گفتند خدایا تو شاهد باش که من حقایق را ابلاغ کردم.[7]
   سپس پیامبر(ص) به منزل رفت و جماعتی به حضور طلبید و گفت: «مگر به شما امر نکردم که با جیش "اسامه" بروید؟ چرا نرفتید؟»
   ابوبکر گفت: رفتم؛ ولی دوباره برگشتم تا تجدید عهد کنم. عمر گفت: نرفتم؛ چون نمی­توانستم منتظر باشم تا حال شما را از کاروانیان بپرسم.[8]
   رسول خدا(ص) از تخلف آنان سخت ناراحت شد و با همان حال کسالت به مسجد رفت و خطاب به اعتراض کنندگان فرمود: این چه سخنی است که درباره­ی فرماندهی "اسامه" می­شنوم شما پیش از این به فرماندهی پدرش هم طعن می­زدید به خدا سوگند او برای فرماندهی لشکر سزاوار بود و فرزندش اسامه نیز برای این کار شایسته است. رسول خدا در بستر بیماری مرتبا به عیادت کنندگان خود به طور مرتب می­فرمود، سپاه اسامه را حرکت دهید.[9]
  پیامبر(ص) فرمود:
«نفذ و اجیش اسامه»
«وی در اینجا متخلفان از جیش اسامه را لعن کرد.»[10]
   سپس پیامبر(ص) بیهوش شد و تمام زنان و کودکان می­گریستند. لحظاتی بعد پیامبر(ص) به هوش آمد و دستور داد که برایش قلم و دواتی بیاورند تا بر ایشان چیزی بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید در این میان برخی به دنبال آوردن صحیفه و دوات رفتند. که عمر گفت: بیماری بر پیامبر(ص) چیره گشته است، «ارجع فانه یهجر» برگرد؛ زیرا او هذیان می­گوید. قرآن نزد شماست، کتاب خدا برای شما کافی است.[11] حاضران بعضی با نظر عمر مخالفت کردند و بعضی دیگر جانب او را گرفتند رسول خدا(ص) از اختلاف و سخنان جسارت­آمیز آنان سخت ناراحت شد و فرمود: «برخیزید و از من دور شوید».[12]
 
وصیت پیامبر(ص) در لحظات پایانی
   پیامبر(ص) در حضور جمع، رو به حضرت علی(ع) کرد و به او وصیت کرد و به ایشان فرمود: نزدیک بیا، سپس زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی(ع) داد و فرمود «برو منزل». پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی(ع) را ندید. به زنان خود گفت: «برادرم و صاحبم بیاید» آنان به ابوبکر گفتند و آو آمد و باز پیامبر(ص) جمله را تکرار کرد و این بار به سراغ عمر رفتند و عمر آمد؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: «برادرم و صاحبم بیاید»  "ام­سلمه" فرمود: «علی(ع) را می­طلبد، به او بگوئید بیاید».[13] علی(ع) آمد و مدتی با هم به طور خصوصی و در گوشی صحبت کردند. وقتی از علی(ع) پرسیدند، پیامبر(ص) چه گفت؟
   در پاسخ فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام خواهم داد.[14]
   پیامبر(ص) در همان حال چند مرتبه فرمود:
«ما ظن محمد بالله لو لقی الله و هذه عذره عنده»
   در روزهای آخر از "بلال" خواست تا مردم را در مسجد حاضر کند، خطبه­یی خواند، بعد از مردم خواست اگر کسی حقی از او به گردن دارد، مطالبه کند. هیچ کس پاسخی نداد تا سه بار پیامبر(ص) تکرار کرد تا اینکه غلامی بنام "عکاشه" برخاست و حقی را از ایشان مطالبه کرد، به قصد انتقام از پیامبر(ص)، شلاقی آماده کردند؛ ولی همین که خواست قصاص کند بر بدن حضرت افتاد و شروع به گریه کرد و ایشان را عفو نمود و پیامبر(ص) فرمود او رفیق من در بهشت خواهد بود.[15]
   سپس به علی(ع) دستور داد، آن پولها را که نزد یکی از زنان بود، بگیرد و میان فقرا تقسیم کند.[16]
 
فاطمه(س) و لحظۀ وداع با پدر   
   در لحظات آخر عمر پیامبر(ص)، فاطمه(س) بسیار گریان بود. پیامبر(ص) او را به نزدیک خود طلبید و مطالبی را به او گفت: که فاطمه(س) گریه­اش شدت یافت. آنگاه مطلبی را به ایشان گفت: که حضرت زهرا تبسم کرد. ایشان بر پاسخ سؤال دیگران فرمودند که لحظۀ اول پیامبر(ص) فرمودند:
   «در همین درد می­میرم» و در باب شادی و تبسم­اش فرمودند: تو اولین کس از اهل بیت(ع) من هستی که به من ملحق می­شود» و این بود که من تبسم کردم.[17]
   در لحظات واپسین عمر پیامبر(ص) سرش در دامان امیرالمؤمنین(ع) قرار داشت.[18]
 
کفن و دفن پیامبر(ص)
   هنگامه فوت پیامبر(ص) خلیفه­ی دوم، بنابر عللی در بیرون خانه فریاد می­زد که پیامبر(ص) فوت نکرده و بسان حضرت عیسی(ع) پیش خدای خود رفته، در این میان یک نفر از اصحاب پیامبر(ص) این آیه را خواند:
«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الارسل أفإن مات أو قتل ...»[19]
   علی(ع) جسد مطهر پیامبر(ص) را غسل داد و کفن کرد؛ چون پیامبر(ص) سفارش کرده بود که نزدیکترین کس مرا غسل خواهد داد[20] و این شخص جز علی کسی نیست. سپس چهره آن حضرت را گشود در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود. فرمود: «پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا(ص) با رحلت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع گردید... اگر ما را به صبر و شکیبایی امر نمی­کردید، آنقدر گریه می­کردم که سرچشمه اشک را می­خشکانید».[21]
     سپس در قبری که توسط "ابوعبیده جراح" و "زید بن سهل" آماده شده بود و در همان حجره­ای که وفات یافته بود، در خانه­ی خودش به خاک سپرده شد.[22]


  [1]. شیخ مفید، الارشاد، بیروت، موسسه اعلمی، 1399ه.ق ص 97. در تاریخ وفات پیامبر اکرم احتمال زیادی بیان شده است و این بنابر قول مشهور علمای شیعه است. و ابن هشام؛ السیرة‌النبویة، مصطفی السقا و ابراهیم الأبیاری و عبدالحفیظ شلبی، بیروت، دارالمعرفة، بی تا، ج2، ص658 و ابن سعد؛ الطبقات‌الکبری، محمد بن صامل السلمی، الطائف، مکتبة‌الصدیق، 1414، الأولی،  ج2، ص 521.
[2] . ابن واضح، تاریخ یعقوبی، نجف، المکتبه الحدریته، 1384 ه.ق، ج 2، ص 178.
[3] . شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 97 و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 214.
[4] . همان، ج 2، ص 214 .
[5] . همان، ج 2، ص 214 .
[6] ـ  ابن هشام، السیرة النبویة، پیشین، ج 2، ص 654 و ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 216.
[7] ـ شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 97.
[8]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 334، صحیح مسلم، ج 2، ص 325.
[9] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 190.
[10]  ـ الشهرستانی، عبدالکریم؛ ملل و نحل، ترجمه و تصحیح سید محمد رضا جلالینائینی، چاپ سوم، 1360، ج 1، ص 23 و طبری، محمد بن ‌جریر؛ تاریخ‌الأمم ‌و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، چاپ اول، 1352، ج 3، ص 429.
[11] . ابن حبل، احمد؛ مسند احمد، دارصار، بیروت،  ج1، ص 355.
[12] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 244.
[13]  ـ طبری، محمدبن‌جریر، پیشین، ج 2، ص 439.
[14] ـ شیخ مفید، الارشاد، پیشین، ص 99.
[15] .التذکرة الحمدونیه، تصحیح احسان عباس، ج 9، صص 153و 154.
[16]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 238.
[17]  ـ همان، ص 247.
[18]  ـ ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین،ج 2، ص 236 و نهج البلاغه صبحی صالح، خطبۀ 197.
[19] .  ابن هشام، السیرة النبویة، پیشین، ج 2، ص656.
[20] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین،ج 2، ص 57.
[21] . نهج البلاغه صبحی صالح، خطبۀ 23، ص 355.
[22] . ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ج 2، ص 281.