شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع)
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳٩٤
 

شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع):والله اِن قَطعتم یَمینی انی احامی ابداً عَن
د


شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع):والله اِن قَطعتم یَمینی   انی احامی ابداً عَن دینی


علامه مجلسی(ره) در بحارالانوار می‌نویسد:


حضرت عباس علیه‌السلام وقتی غربت و تنهایی برادر را دید، نزد حضرت امام حسین
علیه‌السلام آمد و گفت:


ای برادر! به من اجازه می‌دهید
به میدان بروم؟


امام حسین علیه‌السلام گریه سختی کردند؛
سپس فرمودند:

برادر! تو صاحب پرچم منی، اگر تو بروی شیرازه
کار از هم می‌پاشد و جمع ما متفرق می‌شود،

بعد فرمودند:

کمی آب برای این بچه ها بیاور.

حضرت قمر بنی
هاشم علیه‌السلام مقابل لشکر آمدند، لشکر را موعظه کردند و از عذاب خدا ترساندند؛
اما سودی برای مردم نداشت.


برگشتند به طرف امام حسین
علیه‌السلام. شنیدند این بچه ها فریاد العطش العطش می زنند.


سوار یک مرکب شد، نیزه ای به دست گرفت، مشک را بر دوش گذاشت، به سمت دشمن
حمله کرد، هشتاد نفر را کشت تا خودش را به آب رساند.



این جا نهایت ایثار و جوانمردی را نشان
داد.


می خواست کفی از آب را بخورد، به عطش
ابی عبدالله و اهل بیتش توجه کرد، به خدا سوگند نمی نوشم، برادرم حسین و زن و بچه
اش تشنه باشند، ابدا چنین چیزی ممکن نیست که من لب به آب بزنم.


مشک را پر کرد روی شانه راست انداخت و بسوی خیمه حرکت کرد؛ ولی از هر طرف او
را احاطه نمودند و از همه طرف به او تیراندازی کردند. (مجلسی، بحارالانوار، ج45
ص41-42، باب37.)




علامه مجلسی (ره) همچنین نوشته
اند:

در حدی که زره او مانند خارپشت پر از تیر شده بود.
زیدبن ورقاء وحکیم بن طفیل کمین کردند و از پشت یک درخت خرما، دست راستش را قطع
کردند.


به سرعت شمشیر را به دست چپ داد، بند مشک را به
شانه چپ انداخت و فریاد زد:

به خدا سوگند اگر دست راستم را
جدا کردید من از دینم دفاع میکنم، و نیز از امامی که به راستی صاحب یقین و نوه پاک
امین است، حمایت میکنم.

نوفل ازرقی و حکیم بن طفیل کمین
کردند و دست چپش را هم قطع کردند.


پس فریاد
زدند:


ای نفس از کافران هراس مکن و به رحمت خدا شاد
باش.

تو داری در راه حسین علیه‌السلام کشته میشوی من تو را
به رحمت خدا بشارت میدهم؛ هیچ واهمه ای نداشته باش.

ولی در
عین حال شاد و و خوشحال بود که میتواند آب به خیمه ها برساند و برای از دست دادن
دستهایش ناراحت نبود. ناگهان تیری به مشک خورد، همه آبها ریخت، در جا تیر دیگری هم
به سینه او زدند، عمودی از آهن به فرقش زدند که دیگر طاقت سواری
نداشت.


از بالای اسب روی زمین
افتاد.


«صاح الی اخیه الحسین
ادرکنی»


اولین باری بود که حضرت امام حسین علیه‌السلام
را برادر مورد خطاب قرار داد.


امام به سرعت آمد و او را
با دست بریده و فرق شکافته و بدن قطعه قطعه دید فریاد زد:


برادر! کمرم شکست، چاره ام کم شد، امیدم بریده شد، حالا دیگر دشمن مرا زخم
زبان میزند، غصه تو مرا میکشد.


لشکر با امدن امام
علیه‌السلام پا به فرار گذاشتند. امام علیه‌السلام فریاد زد:

شما که برادر مرا کشتید، کجا فرار میکنید؟ شما که نیروی مرا درهم
شکستید.


چون بدن عباس علیه‌السلام را قطعه قطعه کرده
بودند نتوانست بدن را حرکت دهد. پس حضرت دیگر سوار مرکب نشد، گویا طاقت نداشت، عنان
مرکب را به دست گرفت و به سوی خیمه ها حرکت کرد (مجلسی، بحار، ج45،
ص41-42)


وقتی زنان و دختران دیدند
امام می آید، از همه زودتر حضرت سکینه به جانب ابی عبدالله امد، عنان اسب پدر را
گرفت و گفت:


از عمویم عباس خبرداری؟ او به من وعده آب داد، عادتش هم خلف وعده
نبود، پدر! آیا خود او آب نوشید؟


امام حسین علیه‌السلام با شنیدن
سخنان حضرت سکینه گریه کرد و سپس فرمود:

دخترم! عباس را کشتند.


وقتی حضرت زینب علیها السلام خبر قتل برادر را شنید فریاد
زد:

وای برادرم، وای عباسم، وای از کمی یار، وای از خوار
شدن بعد از تو. سپس کنار بدن نشست سرش را به دامن گرفت، آن فرق شکافته را روی دامن
گذاشت و خون از دو چشم عباش پاک کرد.